تبليغاتX
به وبلاگ روستای دهکهان خوش آمدید
بهشت رودبار زمین
وبلاگ اختصاصی روستای دهکهان
 

ما در آرزوییم...                                                                                                        

                   در آرزوی نسیمی مست و رها

                                        که بوسه زند بر گلوی سبز نخلها

                        وزحاصلش هزار هزارحلاوت ریزد به کام کودکان                                                      

کودک!   کدام کودک؟

                          آنان که در انعکاس جی ی*مادر

                                                              در قاب چشمان پدر

تصویر پرتقال و زوال و رنج و ترنج زدند!

                                                  وغم نامه باران سرودند

                                                             ما در آرزوییم

                                                                                 در آرزوی باران..........

*کلمه ی جی،تصدیقی است که مادربزرگان دهکهانی درجواب فرزندان خود که مادر را صدا می زدند،می گفتند.این کلمه امروزه خیلی کم استفاده می شود اما بار عاطفی عمیقی بهمراه دارد چون در کلام مادران بوده است.اصل این کلمه اردو است که در تصدیقی حرفی می آید.

 

                                                                                                                                                                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:11  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

اولین باران پاییزی درآخرین ماه فصل پاییز برزمین خشک وبی جان دهکهان باریدن گرفت. اگرچه باران نیزمثل قدیم ها ، رمقی نداشت وانگاراونیز دراین خشکسالی ازحال رفته بود ولی چشمان منتظرمردم روستارا امیدوارکردولی کمی ازانتظارشان کاست وبااشک چشمهایشان کمی گریست تابگوید اونیزنگران خشکسالیست،  ولی انگارحکم باریدنش بیش ازاین نبود .
امیدواران روستاهمچنان باقلبی پرازامید،دست به سوی آسمان بلندکرده اند تابگویندهمچنان به درگاه خداوندامیدوارند وچشم به رحمت درگاه بی نیازدوست بسته اند ومی گویندخدایا اگرچه قلب ما،مالامال ازگناه ومعصیت است ولی ای بزرگواربه احترام قلوب پاک کودکان شیرخواره وپیرمردانی که مرگ رادرشمارش معکوس ثانیه هامی جویند. اشک آسمان راآنقدربرزمین خشکیده بریزتا زمین بی جان دوباره حیات تازه بگیرد ورنگ تیره وعبوس خودراباسبزحیات بخش مبادله کندوازاین معامله طبیعت گوسفندان لاغرپیرمردچوپان آنقدرچاق شوند تاگرگهای گرسنه بیابان به خوردن یکی ازآنهاقناعت کنندواین لاغرهای مردنی رااینقدرلت وپارنکنندتاچوپان هرشب عزاداردارونداری باشد که دراین خشکسالی خوراکشان خارهای خشک بیابان است  وهرچه می چرند روزبه روزنحیف ترولاغرترمی شوند  .
ای کاش که باران می گرفت وما خیس باران می شدیم ،تاوجودمان سراپامحو رحمت بی منتهای دوست شود چون این رحمت الهی است که مرده هارازنده می کند. شایدمانیزمردگانی هستیم که درچارچوب اسکلت وگوشت درحرکتیم وناخوداگاه درزمین درجستجوی نداشته هایی می گردیم که بودنشان به ازنبودنشان است .
آیا تابه حال ازخویش پرسیده اید که درزندگی هدفتان چیست ؟آیادرهدفتان غیرازمادیات وپزهای دنیایی به معنویت وکمک به خلق خدانیزفکر کرده اید؟آیا نان شاهی خویش رابامستمندان ودراویش قسمت می کنید ؟یافقط پزمی دهید که شمادارایید واوندار؟.
هرگاه داشته هایتان رابانداشته های خلق خداقسمت کردید خداوندتمام نداشته هاراازدری به شمامی رساندکه گمان نمی کنیدوحال، دنیاراازنگاه مولایمان نظاره می کنیم که می گوید: ((ای مردم!شمادراین دنیا هدف تیرهای مرگ هستید که درهرجرعه ای ،اندوهی گلوگیر ،ودرهرلقمه ای استخوان شکسته ای قراردارد ،دردنیابه نعمتی نمی رسید جز باازدست دادن نعمتی دیگر ،وروزی ازعمرسالخورده ای نمی گذرد ،مگربه ویرانی یک روز ازمهلتی که دارد ،وبرخوردنی اوچیزی افزوده نمی شود ،مگربه نابودشدن روزی تعیین شده ،واثری ازاوزنده نمی شود ،مگربه نابودی اثردیگر ،وچیزی برای اوتازه ونونمی شود مگربه کهنه شدن چیزدیگر ،وچیزجدیدی ازاونمی روید ،مگربه دروشدن چیزی دیگر .ریشه هایی رفتند که ماشاخه های آن می باشیم ،چگونه شاخه هابدون ریشه هابرقرارمی مانند)) .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:17  توسط ا-موج  | 

 از شهرستان قلعه گنج به مقصد روستاهای اطراف آن حرکت کردیم راننده ، آقای درویشی از ما خواست تا از بین روستاهای مارز و رمشک یکی را انتخاب کنیم ، ما رمشک را انتخاب کردیم و او به ان سمت حرکت کرد ، هر چه به آن سمت حرکت می کردیم و به رمشک نزدیکتر می شدیم فقر مردم بیشتر می شد و دیگر از رونق کشاورزی خبری نبود در جای جایی از حاشیه جاده چند نخل خشکیده و نیمه جان درخت خرما به چشم می خورد که با مرگ دست و پنجه نرم می کردند . جاده در حال احداث بود که قسمت عمده آن درست شده بود و برای احداث چند کیلومتر باقی ماندۀ آن ماشین های اداره راه مشغول کار بودند ، از جاده آسفالت گذشتیم و به جاده خاکی رسیدیم و پس از گذشت چند کیلومتری بالاخره به روستایی در حاشیه جاده رسیدیم که خانه ها در دو طرف جاده احداث شده بودند ، از ماشین پیاده شدیم و به طرف یکی از همین خانه ها حرکت کردیم . چیزی که اینجا خیلی جلب توجه می کرد اسکلت های فلزی خانه های در حال احداث در کنار کپرهای حصیری بود . این کپرها به شیوه ای خاص درست شده بود که با سایر نقاط قلعه گنج فرق داشت به صورتی که این کپرها ابتدا به مقدار یک الی یک و نیم متر با گل و خشت از سطح زمین بالا آورده و سپس با چوب درختان خرما و حصیر به شیوه ای ماهرانه درست شده بودند . خانمی را مشاهده کردیم که با سه فرزند خردسالش مشغول خوردن صبحانه بودند ، صبحانه آنها استکانی چای و نان خشک بود و کودک چهار ساله اش نان خشکیده را ابتدا در چای می زد و پس از نرم شدن آن را با اشتهایی بی نظیر تناول می نمود ، آنگونه که از سرو وضع کودک خردسال برمی آمد انگار این طفل معصوم هرچهار فصل سال را سرما خورده باشد و چرک بینی او نیز بند نیاید واقعاً وضعی اسفبار داشتند . وقتی می خواستم از مادر بچه ها در مورد وضع زندگی شان صحبت کند ، او نمی توانست حرف بزند و با چارقدش صورت را به صورت کامل پوشاند ، آن طرف تر را که نگاه کردم خانمی دیگر را مشاهده کردم که با لباسهای نسبتاً مرتبی درب خانه اش ایستاده بود و ما را تماشا می کرد ، به طرف او رفتم و از او در مورد وضعیتش و همچنین شغل مردم آنجا سؤال کردم ، گفتم : مرد خانه کجاست ؟ او گفت : وضع مردم اینجا خراب است ما هیچ درآمدی نداریم شوهرم برای کارگری به بندر عباس می رود و بعد از یکی دو ماه کار کردن با مقداری پول و مایحتاج ضروری زندگی به اینجا می آید و هر وقت که پولهایش تمام شد دوباره برای کارگری به بندرعباس می رود . آنطور که خانم بیان می فرمود همه مردم روستای «پیزگی» اینگونه زندگی می کردند و عده ای نیز تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی (ره) بودند که با مستمری دریافتی از آن نهاد روزگار می گذراندند . از خانم خداحافظی کردیم و به طرف خانه های دیگر حرکت کردیم ، در این روستا برق ، آب و تلفن وجود داشت و موبایل نیز کاملاً آنتن می داد . وقتی به طرف بالای روستا رفتیم پیرمردی که تقریباً بالای 70 سال سن داشت با دیدن ما به سوی ما آمد و حال و احوالی گرم کرده و با همه دست داد ، وقتی از پیرمرد در مورد وضع مالی اش سؤال کردیم او نیز شروع به نالیدن کرد بیچاره فکر می کرد ما از طرف کمیته امداد به آنجا رفته ایم . دست مرا گرفت و به سوی خانه اش برد ، خانه اش کپری ساده که دو متر طول و یک و نیم متر عرض داشت و یک لامپ با برق کشی روکار در وسط کپر قرار داشت که روشنایی آنرا تأمین می کرد او از من خواست تا اسمش را یاداشت کنم و پیگیر ساخت اتاقی برای او شوم او گفت : 10 فرزند داشته که آنها را به خانه بخت فرستاده و همسرش نیز فوت کرده است و هم اکنون در آن خانه تنها زندگی می کند ، طول و عرض خانه طوری بود که تنها برروی حصیر و پتویی که داشت می توانست دراز بکشد ، دارو ندارش یکی دو تا صندوقچۀ قدیمی بود و یک حصیر و یک بالش و یک پتو که داخل کپر پهن شده بودند و موشها نیز داخل کپر به جست و خیز مشغول بودند او دائم اسمش را تکرار می کرد تا ما آن را بنویسیم اسمش لشکری نوری زاده بود و این پیرمرد با 10 فرزندش با یکی دو نفر دیگر تنها شیعه های این روستا بودند . این روستا قریب به 70 خانوار داشت ، وقتی از جمعیت روستا سؤال کردیم مرد میانسال دیگری چنین پاسخ داد ، هر خانه تقریباً 10 الی 12 فرزند دارد که روی هم رفته جمعیت روستا 700 یا 840 نفر می شد ، آنطور که اهالی می گفتند : هرچند که در این روستا آب آشامیدنی لوله کشی بود ولی مردم چون توان خرید کنتور آب را نداشتند در شبانه روز بیشتر یکی الی دو ساعت آب در لوله ها موجود نبود . و آنطور که یکی از خانمها می گفت : تلویزیون در اینجا فقط دو شبکه می گرفت و از نعمت سایر شبکه های تلویزیونی محروم می باشند ، برای جبران این کمبود هر کدام یک دی وی دی خانگی تهیه کرده بودند تا وقتشان را پر کنند ، بعضی از خانوده ها نیز اصلاً کاری به تلویزیون نداشتند . از خانه آقای نوری زاده می گفتیم او دری آهنی داشت که قفلی آویز از آن حفاظت می کرد پایه های این کپر از خشت های گلی بود و سقفش مثل سایر سقف های این روستا گنبدی و از نوع حصیری و چوبی ، ساعت هر چند 9:30 صبح بود ولی خانه کاملاً تاریک بود و حتی روزنه ای برای عبور و مرور هوا وجود نداشت هوای داخل آن کاملاً گرفته بود و بویی کهنه در آن به مشام می رسید ، پیرمرد که داخل خانه اش فرش شده بود از شن نرم کف رودخانه ، برروی آن حصیری کوچک نیز پهن کرده بود و سپس برروی حصیر پتویی قدیمی پهن شده بود که هزار جایش سوراخ سوراخ شده بود ، یک بالش پشمی با روکشی پارچه ای و با رنگ قرمز نیز برروی پتو افتاده بود . آقای لشکری دو تا صندوقچه قدیمی نیز درون خانه داشت که می گفت آنها یادگار زمان جوانی اوست ، او می گفت : هرچه درخواست کرده ام برایم خانه درست کنند می گویند چون مجردی خانه به تو تعلق نمی گیرد ، او هنوز ول کن نبود و دائم از من می خواست تا اسمش را بنویسم و به قول خودش به او یک چی (رسید) بدهم و ... . افراد روستا دور ما را احاطه کرده بودند و یکی یکی می خواستند تا به خانه هایشان سر بزنیم ، مرد میانسالی که لباس بلوچی و سفید رنگ داشت از ما می خواست که به خانه او نیز سری بزنیم ، او یک اتاق گلی داشت که سقفش با چوب درخت خرما درست شده بود این خانه شکل کپر نداشت ، وقتی یا الله گفتیم و وارد خانه شدیم پسرک مرد بلوچ از خواب بیدار شد ، گرچه حالا دیگر ساعت 10 صبح بود ولی انگار او از آمدن صبح با خبر نبود و رختخواب هایش نیز پهن بود ، مرد بلوچ از ما می خواست که برای صرف صبحانه مهمانش باشیم ولی ما چون باید به چند روستای دیگر هم سری می زدیم و بازدید انجام می دادیم نتوانستیم دعوتش را قبول کنیم .

دخترک کوچکی که انگار 4 الی 5 سال داشت از ما فرار می کرد اسمش فاطمه بود ، هرچه پدرش از او می خواست از ما نترسد ولی دخترک خود را به پدرش می چسباند و سعی می کرد دائم از ما فراری باشد ، به زور از او چند عکس گرفتیم ، یکی دیگر از مردان روستا پسر معلولش را کشان کشان به سوی ما می آورد او می گفت : بهزیستی به این بچه هیچ کمکی نمی کند ، ما باید چکار کنیم ؟ من آنها را راهنمایی کردم که بایستی به بهزیستی شهرستان مراجعه کنند ولی آنها از کرایه می نالیدند ، می گفتند کرایه اینجا تا قلعه گنج 5000 تومان است و ماشین هم گیر نمی آید و خلاصه هرکس حرف و حدیثی می زد و انگار ما سنگ صبور آنها بودیم ولی افسوس که کاری از دستمان برنمی آمد جزء اینکه حرف دل آنها را به مسئولین منتقل کنیم و ... .

روستای پیزگی را به مقصد رمشک ترک کردیم ، وقتی از پیزگی خارج شدیم به رودخانه ای رسیدیم که در اوج خشکسالی هنوز آبی روان داشت و مردم روستا در حاشیه آن درختان نخل و بوته های تنباکو کشت کرده بودند . از هفت خوان جاده ای که در مسیر رودخانه بود گذشتیم ، در حوالی این رودخانه کم آب صحنه های جالب به چشم می خورد ، دو سه نفری همانجا مشغول حمام بودند ، چند زن آنطرف تر مشغول شستن پتو و البسه بودند و پیرمرد ی که الاغش باری از علف داشت ، مشغول آب دادن الاغش بود ، اینجا بود که بهداشت حرف اول را می زد و یا انگار راه اینجا را به کلی گم کرده بود و ... .

بالاخره به تابلوی کوچکی رسیدیم که برروی آن نوشته بود ، «به دهستان تاریخی رمشک خوش آمدید » گفتم چه حیف انگار رمشک هم قدمتی به اندازه تاریخ دارد ، ولی افسوس تاریخ با آن همه قدمت و کهنگی حالا نو شده و در آن از انسان هایی نوشته می شود که به مریخ و ماه سفر کرده اند ولی این رمشک همچنان سوت و کور و تنها در این کوهستانهای صعب العبور فقط نام تاریخی بودن را به خود گرفته و وقتی از تاریخ رو به پیشرفت عقب مانده است . وقتی از سربالایی کوچکی رد شدیم ، دهستان رمشک نمایان شد و در ابتدای ورودی این دهستان خانه بهداشت وجود داشت ، بچه ها خواستند تا سری به آنجا بزنیم ، وقتی وارد حیاط خانه بهداشت شدیم ، یک خانم سفید پوش به استقبال ما آمد وقتی باب صحبت را با او باز کردیم معلوم شد که او فارغ التحصیل کارشناسی مامایی است و در صورت نبود پزشک خانواده دستی به طبابت بیماران نیز دارد ، به محض ورود به ساختمان خانه بهداشت آه و نالۀ زنی به گوش می رسید ، وقتی از او در مورد این صدا سؤال کردیم گفت : در اتاق زایشگاه خانمی بستری است که درد زایمان دارد و متأسفانه او نمی تواند به صورت طبیعی وضع حمل کند و نیاز به سزارین دارد ، هیچ کاری از دست ما بر نمی آید ، باید او را به یکی از شهرستانهای همجوار اعزام کنیم ، ولی چون تنها ماشین این خانۀ بهداشت برای مأموریت به کرمان رفته کاری از دست ما بر نمی آید حقیقت امر درمانده ام که هم اکنون چه کار باید بکنم و ... .

هوای داخل ساختمان خانۀ بهداشت بیش از حد معمول گرم بود و تنها اتاق پزشک خانواده یک کولر گازی داشت و سایر اتاق ها از این نعمت عصر جدید بی بهره بودند ، و از سر و کلۀ بیمار و همراهش شرشر عرق می ریخت زن همراه بیمار مانده بود عرق های خودش را پاک کند یا بیمار را و یا خود را باد بزند یا او را ... .آنجا نیز مشکلات فراوانی داشت که ما جز نظاره کردن نمی توانستیم کاری بکنیم ، سپس از آنجا به سمت پمپ بنزین رمشک رفتیم ، پمپ بنزین صفی طویل داشت که 90% آن را موتور سیکلت های هوندا تشکیل می دادند ، آنطور که از سر و وضع پمپ بنزین بر می آمد سهمیه بندی بنزین به رمشک هم رسیده بود ، ای کاش سهمیه ای از بهداشت نیز به آنجا می رسید تا زن بیچاره از درد زایمان به خاطر وضع حمل تلف نشود . از آنجا به سمت روستای دیگری رفتیم که علی آباد نام داشت که یک آبادی بود ولی آباد نبود ، وقتی به آنجا رسیدیم مسجدی شیک و مرتب توجه ما را به خود جلب کرد ، از ماشین پیاده شدیم و به طرف مسجد رفتیم مرد میانسالی با لباسهای بلوچی زرد رنگ به طرف ما آمد وقتی با او مشغول صحبت کردن شدیم از حرف زدنش مشخص شد ، او پاکستانی است و معمار مسجد ، با اجازه او وارد مسجد شدیم ، هنوزساخت و ساز مسجد تمام نشده بود ولی آنگونه که از وضع ظاهری و نقشه آن بر می آمد دارای سرویس بهداشتی ، آشپزخانه ، حیاط و ... بود ، چند پاکستانی دیگر نیز در همانجا خوابیده بودند که با ورود ما از خواب پریدند ساعت 10:45 بود وقتی از معمار مسجد سؤال کردیم تا بفهمیم هزینه ساخت و ساز این مسجد را از کجا می آورد او چنین جواب داد : یک فرد خیّر در عربستان ، غیر از این مسجد ، هزینه ساخت چند مسجد دیگر را نیز داده است و ... .

خانه های روستای علی آباد همه از نوع کپری بود ولی کپرها به شیوۀ جدیدتری ساخته شده بود و پایه های آنها به جای خشت و گل با سنگ و سیمان درست شده بود ولی سقفشان مثل همان کپرهایی بود که قبلاً گفته شد .

وقتی از تفکرات کودکان علی آباد سر در آوردیم رد پای وهابیت نمایان شد که به صورت زیر بنایی از کودکان خردسال شروع کرده بود آن هم جایی که ضعف ، ضعف فرهنگی بود . با علی آباد و کودکان خردسال و معصومش وداع کردیم و ابوبکر 13 ساله دست ما را همانگونه که در ورودمان به گرمی فشرده بود در وداع نیز آنگونه فشرد و ... .

وقتی تراوشات گرمای خورشید به حد وسط نزدیکتر می شد ، درویشی راننده از ما خواست که به روستای دیگری که در همین حوالی است نیز سری بزنیم . نام روستا را از او پرسیدیم گفت : گارو که در لهجۀ محلی اینجا به رفت (رو) و به گاو (گا) می گویند گارو به وجود آمده است ، قدمت این گارو از گاروی فرانسوی به مراتب بیشتر است .

بعد از ربع ساعت حرکت بالأخره به روستای گارو رسیدیم روستایی که بر روی تپه های خاکی درست شده بود و کپرها در نزدیکی یکدیگر ساخته شده بودند . وقتی از ملا سفر ، بزرگ آنجا سؤال کردیم او شغل مردم را کشاورزی انحصاری در چند درخت خرما و چند بوته تنباکو می دانست . که به اندازه مصرف خود اهالی بود ، متأسفانه تمامی خانواده های اینجا بدون استثنا مستمری بگیر کمیته امداد امام خمینی (ره) بودند ، برای بازدید از خانه های روستایی آنجا کودک خردسال 10 ساله ای را با خود همراه کردیم تا ما را راهنمایی کند ، اسم کودک را از او سؤال کردم گفت : عبیدالله ، مذهب این روستا نیز مثل سایر روستاهای رمشک سنی بود ، اسکلت خانه های طرح مهر نیز در جوار کپرها خودنمایی می کردند ، وقتی از عبیدالله سؤال کردیم ، اوقات فراغتش را کجا و چطوری سپری می کند گفت : به مدرسه علوم دینی می رود ،  عبیدالله که در کلاس چهارم ابتدایی در س می خواند در مورد مدرسه علوم دینی و در ادامه گفت : یک مولوی در تمام طول سال اینجاست و ما را در مسائل شرعی کمک می کند هم پسرها و هم دخترها در این مدرسه مشغول یادگیری علوم شرعی می باشند . من الان درس اعتقاد می خوانم ، وقتی با عبیدالله به مدرسه علوم دینی رسیدیم ، مدرسه ای بود چند کلاسه و به قول عبیدالله ، مولوی و خانواده اش نیز در آن زندگی می کردند و این ساختمان مدرسه سرآمد آن سرزمین بود که در میان چند کپر حصیری خودنمایی می کرد ولی نه مدرسه درس آموزش و پرورش ، بلکه مدرسه علوم دینی جناب مولوی و این مدرسه نیز مانند مسجد علی آباد از ریال های نفت عربستان درست شده بود تا تبلیغی تمام وقت در طول سال برای مسائل دینی و تفکر وهابیت باشد . خیلی جالب آب ، برق ، تلفن و ... از دولت جموری اسلامی ایران ، مدارس علوم دینی و کار بر روی ایده و اعتقاد مردم و کودکان معصوم این سرزمین از عربستان صعودی ، آنان بر روی فکر عبیدالله 10 ساله کار می کنند که نحوه خواندن و نوشتن را در مدارس کپری ما یاد می گیرد و بحث اعتقادات شرعی را در مدرسه علوم دینی جناب مولوی و این را باید دانست که اعتقادی که در 10 سالگی  با یک مولوی تمام وقت پایه ریزی شود هرگز به راهی جز راه ریگی و امثال آن نخواهد رفت . کاش به جای خرید سریال جومونگ که چیزی حدود  4200000000 ساعت از عمر مردم ما را تلف کرد و چند میلیارد از پول نفت ما را روانه کره کرد این پولها و این زمان ها صرف برطرف شدن محرومیت فرهنگی مناطق محروم می شد تا عربستان فکر و ایده مردم  ما را برای خودش پایه ریزی نکند . ما دانشجویان که ایده ای جز خدمت به خلق خدا نداریم با این اوصاف بایستی گام اولمان در اردوهای جهادی گام فرهنگی و مبارزه با جنگ نرم دشمن باشد ، جنگ نرمی که غرب به سرکردگی آمریکا سالها پیش علیه ما شروع کردند ، صدای جنگ نرم یا همان مبارزه  فرهنگی بعد از زمانی به گوش خواهد رسید که دیگر کسی را یارای مقابله با آن نیست مثل این مَثَل که گویند دزدی را در حال شکستن قفل منزلی دیدند از او پرسیدند چکار می کنی گفت : دارم ساز می زنم ، گفت : چرا صدا ندارد ، جواب داد صدایش فردا به گوش می رسد ، عزیران جنگ نرم اینگونه است ، به امید روزی که هر دانشجوی بسیجی یک جهادگر به تمام معنا باشد . نه تک بعدی .

(شرمنده ازاین مطالب کپی برداری نکنیدُقبلا درهفته نامه مهرماچاپ شده است)                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:26  توسط ا-موج  | 

 

نزدیک بود این قنات رودبار هم برام درد سر ساز بشه ، راستش می خواستم پرونده تحقیق بر روی قنات های  جنوب استان را با اخرین  قنات ک مربوط به قلعه گنج بود ببندم ، اما وجدانم اجازه نداد از این يك  قنات باقیمانده گزارش و عکس تهیه نکنم ، در هر صورت خود را روانه ی جاز موریان کردم ، تا بعد از یک هفته تلاش و تحقیق بر روی قنات های جیرفت ، و عنبر آباد ، کهنوج ، و قلعه گنج ، سری هم از قنات رودبار در بیاورم ، کلي ماجرا های عجیب در این چهار مکان نامبرده برام اتفاق افتاده بود خصوصأ این اخری (قلعه گنج) که به هیچ وجه حاضر به همکاری نبودند و کلی هم روی بنده حقیر مشکوک شده  بودند و همش می گفتند : هیچ زیر خاکی در این قنات  ها پیدا نشده  است ! 

 اما با هر زحمتی بود یه چیزایی برای تحقیقم دست و پا کردم و با این تجربه به سمت آخرین کارم در این پروژه ي عظیم ! شتافتم . به همین خاطر تصمیم گرفتم نقش خود را تغییر دهم و خود را مهندسی که می خواهد قنات ها را لايروبي کند معرفی کردم ، حالا بیا و ببین ! نه از آنجایی که حاضر نبودند جواب سوالا تم را بدهند و نه از اینجا که می خواهند گوسفند قربانی کنند ، در نقش یک مهندس بازی کردن هم کار ساده ای نبود . اما با این وجود ، با جلو گیری از پر حرفی و سو تی  های احتمالی سعی کردم این نقش را به نحو احسن  اجرا کنم ، باور نمی کنید چقدر راحت جواب سوالاتم را می دادند ، با ماشین مرا به دور ترین چاه قنات بردند که از آن عکسبرداری کنم

، هرگز حرفهای آن دخترک که با صدای مظلوم گفت : بابا مهندس را ببر تا از باغ های پایین هم عکس بگیرد از یادم نخواهد رفت

منم تا جایی که می توانم عکس می گرفتم و البته به درد دلهای پیرمردی که در محرومترین نقطه ی جنوب استان با این دشواری  ها دست و پنجه نرم می کرد گوش میکردم. بیچاره با بغض میگفت:  ببین اقای مهندس سال گذشته یه پیمانکار ا ز طرف اداره ی آبیاری شهرستان برای لایروبی قنات آمدند امام فقط یک چاه را لایروبی کردند  99 چاه دیگر را رها کردند

تمام بودجه را بالا کشیدند و از آن طرف هم شیرینی و پایان کاری را از دو لت گرفتند ، اما  از این قنات طولانی فقط از سی چاه آن اب می آید که این سی چاه را خودمان لایروبی کرده ایم و نمی تواند جوابگوی این باغ ها  شود اگر دو لت بقیه ی چاه ها را برایمان لایروبی می کرد الان باغ ها ی ما اینطور نابود نمی شدند  . پیرمرد بیچاره اینقدر گفت و گفت که در آخر به گریه افتاد ، منم همش می گفتم: با شه باشه حتمأ پیگیری می شه خیلی سعی کردند که آنروز مرا دعوت کنند اما خیلی اصرار کردم که باید قنات  های دیگر را هم ببینم . تحقیقم را به طور کامل انجام دادم اما در راه برگشت یه جورایی دلم به حال اشک های پیرمرد سوخت و تصمیمم گرفتم به اداره آبیاری شهرستان بروم   و مسأ له ی لایروبی قنات ها را پیگیری کنم تا شاید خداهم از سر گناهانم بگذرد همین که وارد اداره شدم تمام بر گه های تحقیق راروی میز گذاشتم و با لحنی سخت تمام شكايات مردم بیچاره روستا از  پیمانکار را به رئیس گزارش دادم . مسئول قنات ها که بد جوری جا خورده بود گفت شما چکاره هستید ؟ منم با جدیت گفتم : دانشجوی زمین شناسی و روز نامه نگار که برای بازدید از کار شما به این منطقه آمده ام تا این حرف را شنید آرام شد و گفت : حقیققتش ما هم فعلأ جلوی  بودجه  پیمانکار را گرفته ایم و تا کار را تمام نکند از پول خبری نیست . هدف ما خدمت به مردم  این روستاست ما می خواهیم لایروبی این قنات ها اساسی انجام شود و از همین فردا پیمانکار کارش را شروع می کند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:36  توسط فرزاد میرشکاری  | 

 

فکر کنم آخرین مطلبی که برایتان گذاشتم در مورد انتخابات دهم بود که آن همه جنجال به پا شد که نهایتأ باعث حذف آن گردید ، راستش من خودم هم نمی دانم که چرا آن قدر جو گیر شده بودم ، حالا در این جو سنگین انتخابات چه به من آسمان جل یه لا قبا می رسید ؟ خدا می داند ! حالا هر چی !!!

مدتی بود که از دهکهان دور بودم (به قول نویسندگان و بالاگتان  از بهشت رودبار زمین دور بودم ) تا اینکه یکی دو روز پیش از وسط آن سر اوردم خیلی برام عجیب بود که این روستا به هر چیزی شباهت داشت به جز بهشت ! مردمی بی حال و خسته همگی  مثل دانش اموزی که بخواهد بدون خوردن صبحانه در چله ی زمستان آن هم رو به باد خشک و تیز که خاص روستا هست روانه ی مدرسه شود . کله تراشیده و خشک ، لبهای پوست داده و خراشیده ، گونه های سفیدک زده و..... ! دیگر  حتی از آن شور و شوق صف های طویل نفت و گازوئیل نیز خبری نبود ، جوانهای بیکاری که خیلی وقته منتظر ندای دوستانشان از بندر و قشم ویزد هستند تا شاید مهندس انها را برای کار بخواهد ، پیرمرد و پیرزالی که خیلی باهم بد شده اند کودکانی که به طرف یکدیگر سنگ پرتاب می کنند این همه اتفاق آدم را یاد شعر سعدی می اندازد که :

« چنان خشکسالی شد اندر دمشق      که یاران فراموش کردند عشق>

بی دلیل نیست که مسئو لین بلند پایه شهرستان دیگر توجهی و شاید امیدی به این دیار بخت برگشته ندارند ناخودگاه با خود تخمینی زدم که تا چند سال دیگر ، ببخشید چند ماه دیگه ! شاید هم چند روز دیگه همه باید خانه هایشان را تخلیه کنند و دهکهان را به بادنیستی بسپارند ! حال که اشخاص با دست خود خشکسالی را به دهکهان می اورند پس چه بهتر که هر چه زود تر این مقاومت را رها کرده و فکر مکانی دیگر برای اسکان خود باشیم .

آخ :   دل از تو کندم ولی ندانم      که گر گریزم کجا گریزم و گر بمانم کجا بمانم

البته این نگرانی گریبانگیر این اشخاص نمی شود چرا که از این آب گل آلود به اندازه کافی ماهی گرفته اند که بتوانند صاحب زمین و ملک و مغازه در مکانی بهتر مثل شهرستان شوند!!وای ، به حال دیگران؛ دوستان وا تو رو خدا می بخشیدآ هیچ قصدی نداشتم کسی را نگران کنم اما ............. راستی...

دوباره آسمان خشکسالی

تو چشمان خیس این اهالی

نمی خواهی بباری آه یک بار

سر این سفره های خشکسالی

ندیدیم از تو ای چرخ دغلکار

ره آوری جز آشفته حالی

اگر چه رو زها صافی و آبی

شبی اکبیر داری ، خالی خالی

نباریدی ، نباریدی و خشکید

تمام چشمایاین حوالی

همیشه دست های ما دعایی است

همیشه چشم های ما سوالی است

تو باید مثل باران سبز باشی

چرا مثل کویر خشک و لالی

جواب این همه فریاد و کینه

تو هم آی آسمان باید بنالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:11  توسط فضول خان!!!  | 

پاییز، وقتی ازغربت باغهای رنگ رنگ وغریب دهکهان عبور می کنی سلام نخلهای صبور وتشنه رابه باران برسان وبگوبین آن کوهها یک آبادیست که وسعت دیدمردمانش تا اوج آسمانهاست ومردمان صبوری دارد که صبرشان به اندازه مثبت بی نهایت ویاشاید ازآن هم بیشتراست ،سالهاست که مردمان این ده همراه بانخلهای تشنه برای آمدن باران دعامی کنند ودرکنار بهترین مکان ده درانتظار باران نشسته اند تاشایدباران رودخانه خشکیده پایین ده رادوباره جاری کند وزمین تشنه سیراب شده وبازهم مثل قدیمها جنگل پایین دست رودخانه سبزشود ودرختان خشکیده حیاتی دوباره پیداکنند .
مردم بایدبدانندکه خداهمان خداست ،همان خدای رودخانه پرازآب وماهی وجنگل تمشک ونیزارهای دیروز ولی ماعوض شده ایم، آیا اینگونه نیست ؟
درقنوتهایمان آیاهنوزخدارااحساس می کنیم ؟
خداهم می داند دیگربه جایی رسیده ایم که سلامهایمان احساس تشنگی می کنند ومادیگرغرورمان بیشترازاینهاشده است که برای سلامها ،علیک گفتن راهم ازیادبرده ایم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:28  توسط ا-موج  | 

                            دما هوا کمی کاهش پیدا کرده مخصوصا شب ها.مردم نگران زمستان در راه، که مبادا مثل زمستان چهار،پنج سال پیش محصول پرتقال شان سرما بزند.

                           با وجود اینکه از نیمه مهر گذشته برخی از کلاس های مدارس هنوز درس شان شروع نشده،یعنی کلاسشان معلم ندارد!!(قابل توجه اداره ی آموزش وپرورش)این مشکل در حالی است که دهکهان از جهت معلم خود کفاست.

                           دیگر اینکه مدرسه شهید باهنر که اولین مدرسه دهکهان است را قرار بود ببندند به دلیل جمعیت کم دانش آموزان،که می گویند با وساطت اولیای دانش آموزان هم چنان دایر است(خداکند)،مدرسه شهید میرشکاری که تازه ساخت هست ،همین مشکل را دارد با حدود شانزده دانش آموز،متاسفانه این مدرسه را در جای نامناسبی ساخته اند،باید در مرکز محلات ساخته بودند که در حاشیه ساخته اند.اگر این مدرسه را جای مناسبی می ساختند دانش آموازان حال حاضر مدرسه ودانش آموزان مدرسه شهید باهنر می توانستند در کنار هم در س بخوانند،اما حال تعطیلی هر یک از این مدرسه ها برای دانش آموزان دردسر ساز است.

                       ودیگر اینکه خریداران خرمای روستا هنوز پول مردم را نداده اند ومی گویند خرماها  روی دستشان مانده و مقداری خرما که به تهران فرستاده اند عودت داده شده این در حالی است که خبر می رسد فروش خرما عالی بوده با قیمتی مناسب و معلوم نیست کدام راست است،کدام دروغ.(این بار قابل توجه فرمانداری که هیچ وقت برای فروش محصولات روستا فکری نکرده).

درباره اولین مدرسه دهکهان اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:14  توسط فرزاد میرشکاری  | 

چنديست كه ازآمدن پاييز همان فصل خزان مي گذرد وزردي آن برقامت سبززمين نشستن گرفته است ،آري خزان نيزجزءلاينفك طبيعت است ونمي توان وجودش راانكاركرد ،خالق زيباي بهارمي دانست اگرپاييزدرطبيعت نباشد طبيعت چيزي كم دارد وقتي انسان درپهنه بيكران طبيعت به تفرج مي پردازد شكوه وعظمت خالق زيبايي هارابه وضوح مشاهده مي كند ،پاييزاگرچه بيشتربارنگ زرد شهرت دارد ولي بايد دانست كه پاييزجادوگررنگهاست وازهررنگي كه انسان اراده كند مي توان آنرادرپاييزجستجوكرد .
دهكهان اگرچه اسيركابوس خشكسالي شده است ولي بازهم پاييزي ديدني دارد ،خزان درختان انار،انجير،انگورو...دركنارسرسبزي چهارفصل درختان سربه فلك كشيده انبه ودركناردرختان پرتقال ونارنگي كه شهرت دهكهاني بودنشان درهمه جاي ايران زمين پيچيده است جلوه اي ديگردارد ،زيبايي اين نقاشي پروردگار آنجابه شكوه وعظمت مي رسد كه درختان نخل كه قنوتشان رادرپيشگاه پروردگاردرچهافصل تكرارمي كنندويك لحظه آرام وقرارندارند آنان بالاي سرپرتقالها ونارنگي ها به نظاره نشسته اند وشايدقنوت نمازبارانشان امتداد داشته است ،اين تصوير كه جزبا ديدن درتوصيف نمي گنجد چشم هربيننده اي رابه وجد مي آورد .
اينجاسخن آن پيرمرددهكهاني درگوشم زمزمه مي كند كه مي گفت :اي دهكهان ايستادگي نخلهايت راتابي نهايت دوست دارم زيرا آنهانمادصبرواستقامت مردمان نستوه تو دربرابرنابرابريهاهستند .

وجايي ديگر كودكي خردسال كه دراولين انشاي دبستانش چنين مي نويسد
اي دهكهان ،اي سرزمين ابا واجدادي من ازديرباز مرمانت به ايمان واعتقاد شهره عام وخاص بده اند وگوياي اين حقيقت وجود مرقدوبارگاه امام زاده سيدسلطان عطاءالله است كه درسرزمين پاك توآرميده وآنرامتبرك كرده است ،ولي اين راهم مي دانم كه حق توبيشترازاينهاست كه آنرا ادا نكرده اند.

دهكهان ققنوس بي فريادمن                                            اي بهشت گمشده دريادمن
سرزمين آب ونان وسادگي                                             قصه آزادي ومردانگي

قصه گلبوته هاي پرپري                                               سرزمين ياسهاي بي سري
شهرمرداني كه بي نام ونشان                                          نامشان جاويدراه كهكشان
گرد گردت كوه وخودهستي حصار                                  شهركبك وتيهويي فصل شكار
هست سلطان شهانت ميزبان                                           دربهاران مي رسدبس ميهمان
          اي كهن اسطوره آبادمن                                               اي رها اي سربلند آزادمن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:19  توسط ا-موج  | 

سلام وصلوات بر شهدای عزیزمان بالاخص شهدای روستایمان.

یکی از شهیدان گرامی روستای دهکهان شهید رضا بویر است نوشته ای که در زیر می آید شرح حالی است از این شهید، برگرفته از  وبلاگ دکتر عزتی از پزشکان خوب شهرستان منوجان که دوست و همرزم شهید رضابویر بوده اند.

(سه نوبت افتخار داشتم که به جبهه های جنگ بروم ویکی از مهمترین دوران های زندگی ام بود و جا دارد از شهیدان همرزمم شهید بویر که همکلاس دوران راهنمائی ام بود و اهل دهکهان بودو فرمانده دسته ما هم بود یادی کنم، چه بچه باصفایی بود دائم الوضو بود و نمازشبهای ایشان را هرگز فراموش نمی کنم لحظه ای که شهید شد دقیقا به یاد دارم در سال 67در منطقه شلمچه چند تا موشک آرپیچی-7 را شلیک کرد و آخرین موشکی که زد من بهمراه او در سنگر بودیم ایستاد تا نگاه کند آیا به تانک اصابت کرده یا نه که گلوله مستقیم به پیشانی او اصابت کرد و یک مرتبه دیدم افتاد در بغل من این لحظه را هرگز از یاد نخواهم برد).   http://drezzatimanujan.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:35  توسط فرزاد میرشکاری  | 

 

خدای خوبم سلام ،

خدای خوبم  تو که می دونی من همیشه از تو برای خودم خیلی چیز ها خواستم.

این بار اما برای خودم چیزی نمیخوام . ایندفعه برای مردم روستام یه چیزی میخوام.

 آره یه چیزی برا مردم روستام...

مردمی که هنوز گرد و غبار سادگی رو تو چهره شون میشه دید!

  نمیدونم که بعد از هر نماز چقدر نیاز ها به آن بالا بالا ها میآد

نمیدونم تا به حال چقدر از تو عاجزانه خواستند نمیدونم .....

نمیدونم که چقدر آدمایی که قبولشون داری آدمایی که ذکر تو بر لب هاشون گم نمیشه 

تا به حال از تو خواستند....

و چه دعا هایی کردند و چه عاجزانه با چشم های گریون به درگاه تو پناه آوردند

  همونها که  به تو ایمان دارند .بعضی هاشون  ازشدت درد کار و کشاورزی

 شب ها رو با گریه به صبح می رسونند.

 و بعضی هاشون  هنوز هم شبها به امید معجزه می خوابند

 و صبح که دوباره سنگینی شلاق این خورشید بیرحم رو حس میکنند

مایوسانه می فهمند که  امروز هم از معجزه خبری نیست ...

 ولی....

ولی  هنوز هم باور ندارند که معجزه شاید فقط مال اسطوره ها باشه .

منم باور ندارم...  

... آره منظورم بارونه

همون بارونی که وقتی میاد همه چیز عوض میشه

همه چیز نو میشه مثه درخت ها مثه رنگ ها حتی مثه دلای ما آدما ...

خدای عزیز ، ما  که  با  این بخشش پایان ناپذیرت چیز زیادی ازت نمی خوایم .... 

خدای خوب ، خدای همیشه خوب ، یعنی نمی خوای به این مردم  مهربون کمک کنی!

نمیدونم چه حکمتی توی این سال های بی بارون وطاقت فرساست....

اما خدا جونم خیلی سخته  دیدن چهره های خاک خورده و نا امید این مردم مهربون...

 خیلی سخته...

 کاش اون روزی که قراره دوباره رحمت بی پایانت

 دوباره لبخند رو روی لبای این مردم ساده و مهربون برگردونه زیاد دور نباشه......

میدونم خدا جون اونایی که غیر از تو این نامه رو می خونند 

 با خودشون میگند چقد خودم رو تحویل گرفتم 

اما من که میدونم چقدر خوب و مهربونی و بنده هات رو دوست داری...

میدونم که اون روزای خوب زیاد دور نیست...

خیلی دوست دارم خدای خوب و مهربونم....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:22  توسط وحید پهلوانی  | 

 نمای درونی مرقد امامزاده زاده سید سلطان عطاالله(میرسنگین) روستای دهکهان

 اطلاعات بیشتر درباره این امامزاده در  اینجا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:39  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

 

این روش از این قرار است:

۱-ابتدا یک چاله را حفر می کنند بعد از آن چند تکه چوب محکم وتمیز را روی چاله قرا می دهند.

۲-روی چوب ها را پلاستیکی تمیزی را پهن می کنند.

۳-فرش بافته شده ای از چوب های نازک خرما (در گویش محلی محر می گویند،دقت شود این فرش بافته شده با حصیر یا همان در گویش محلی تک متفاوت و این با چوب های خرما بافته می شود و نه برگ های سوزنی آن)را روی پلاستیک قرار داده.07042009558-small.jpg (59 KB)

۴-فرش بزرگتری که از چوب های نازک خرما بافته شده را به صورت عمود وبه حالت استوانه روی فرش کوچکتر قرار داده و داخل آن را تا جایی که ظرفیت دارد خرما قرار می دهند.07042009560-small.jpg (60 KB)

۵-با گذاشتن سنگینی و اعمال فشار بر روی استوانه پر از خرما شیره آن خارج شده و روی پلاستیک ریخته و از آنجا به ظرفی که در موازات فرش استوانه ای و داخل حفره است می ریزد.

07042009557-small.jpg (61 KB) 07042009559-small.jpg (48 KB)

این شیره خرما مصارف زیادی دارد،بیشتر اوقات این شیره را همرا با خرمایی که شیره کم تری دارد مخلوط کرده و از آن چیزی عمل می آید به عنوان خرما شیره.

از این شیره خرما می توان به عنوان یک صبحانه مقوی وسرشار از انرژی همرا با کره نیز استفاده کرد،هم چنین در پخت شیرینی و......

عکس:فرزاد میرشکاری

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:42  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

بازهوای رفتن ازاین کوی وبرزن رابه سردارم ُاین بارمی خواهم به چزابه ودرمیان نی زارهای پراز زارزار ورمزوراز سفرکنم وآنجازارزار کریه کنم .به حال غربت گمشدگان درباتلاقهای این نی زارها به حال شهیدانی که مادرانشان هنوز چشم درراهند وفرزندانشان سراغ قبرپدررا ازمادر خویش می گیرند ومادرانشان اشاره به تاریخ دارند  وتاریخ چه خواهد گفت آیا گمشده های بی نام ونشان رابه نسلهای آتی خواهدبرد ویادرعمق نانوشته هایش ،به فراموشی خواهدسپرد ،نه می دانم که سینه های این مادران نیز تاریخ است ،تاریخی به بلندای ایران اسلامی که آنراسینه به سینه به نسلهای آتی ذهن خواهدبرد تاشهدای دیگری نیز شهادت را به تکرار درحماسه ای عآشورایی باز بیافرینند ۰
وشهیدمنطق راپس از عقل درعشق خلاصه می کرد وعلم الهدی می گفت:ماعاقلانه فکرمی کنیم وعاشقانه عمل می کنیم ۰
شهیدشهادت را درپیروزی عقل برنفس اماره ونابودی جسم وجاودانگی روح می دانست وآنروز که روحش رابه پرواز درمی آورد جسمش رادرباتلاقهای چزابه ویادرآبهای اروندبه بی نشانی گم می کرد وآرزوی پرواز راحقیقت می یافت وچون ملائک بال درمی آورد وتاکربلای حسینی ،حسینی وارپروازمی کرد آنروزها حماسه هارامردان حماسه ساز دربی کسی وبی نشانی می آفریدند ومال ومنال وزن وفرزند وزندگی دنیوی را به فراموشی سپرده بودند وهمه چیز خودرادرجبهه های نبرد حق علیه باطل ووصل شدن به معنویات ورسیدن به قرب الهی می دیدند ،بایدگفت شهدامعجزه ماندگار تاریخند وچون امام شهید خویش که عاشورارا به تاریخ هدیه داد آنان نیز درکربلای ایران عاشورا آفریدند وچون عاشورائیان رهسپار دیار ابدیت شدند ۰
وآنانکه چون کفتارها دم رابه کول نهادند وازجبهه فراری شدند چون زنگارها محومی شوند ومرگ آنان نیز روزی فراخواهد رسید وننگشان راتاریخ نقل خواهد کرد ۰
وقتی به فکه می رسیم بوی کعبه می آید ،آنجاکه یاران گمنام درگمنامی آخرین قطره های خون خویش را نثار کردند ودربرهوت فکه چون برهوت کربلا بدون آب جانرا نثار طریقت حضرت دوست کردند ،اینجاست که وقتی شهید آوینی می خواست راز فکه رافاش کند خودنیز درخون خویش غلطید وچون شهیدان فکه درکعبه موعودخویش به شهادت رسید ،آری اینچنین است هرکس پی به راز شهداببرد خودنیز طعم شیرین شهادت راخواهدچشید واین راز رازیست که به خاکیان فاش نخواهد شد ،این راز راز افلاکیان است وشهداملکوتیان کره خاکی اند وشهید دربی کرانهای دنیا به کرانه های بهشت موعود می اندیشد ودرحقیقت شهدافکرواندیشه ملکوتی دارند اندیشه ای که ماخاکیان قادربه درک آن نیستیم ۰
آری شهداخون خویش را مرکبی کردند که تاریخ بشرراباآن نوشتند وآزادی وآزادزیستن رابه نسلهای آتی هدیه دادند ۰
وشهیدمی دانست که دنیاسرای عبوراست وچون جاده ایست که وصل به آخرت است وهمه این راه راباید بپیمایند وکوتاهترین مسیر برای جاودانه زیستن درسرای باقی ازجاده شها دت می گذرد وتنهاشهدا این راه راپیداکردند وازمیانبر جنگ آنراپیمودند وچون پرستوها کوچ رابه ماندن ترجیح دادند وبالهای خویش را چون کبوتران خونین بال به خون خویش آغشته کرده ورنگین بالان جاوید تاریخ بشریت نام گرفتند ومظلومیت شهدای ایران را باخون خویش درتاریخ این مرزوبوم نگاشتند ۰

اروندونخلهای بی سرش گواه شهیدان این رودند و رود ذ ددرعزای شهیدان آب خویش را گل آلود می بیند ونی های اروند ازنینوای تاریخ ایران می گویند ،اروند اجسادشهیدان راکه می برد به آنها آزادگی می داد ،آه خدایا عجب مزدی دارد شهادت درراه تو وبرای رضای تو که درعوض خون وجسم انسان به اوآزادگی می دهی واورااز زندان دنیا به بهشت موعود خواهی برد واینجاست که یاران اروند ابتداجسم خویش را درآن غسل داده وسپس تقدیم به راه آزادگی کردند وروح خویش را درآسمان به پرواز درآوردند ونی زارهای اروند کنار آن روزها را زار زازگریه کردند وآب اروند راگل آلود دیدند وآسمانش رانیلگون یافتند که ناله سرداده بود وخون گریه می کرد ودکناراروند بایدگفت :شهادت مرگ نیست وبلکه هنراست هنری که آزادزیستن رابه انسان هدیه می دهد ۰
شهدازندگانندومامردگانیم که درظلمت وتاریکی دنیا زندگی وبلکه انسانیت خویش راگم کرده وازیادبرده ایم ۰
ای کارون ،ای کرخه ،ای اروند ،شماچه می دانید که ما نمی دانیم ،شما آب خویش را خونین یافتید ،شماگم کرده های مادرانی رادرخویش فروبردید وآنان هنوز چشمهایشان درانتظاررخسار فرزنداست ۰
ای نخلهای بی سراروند کنار شماهم به تبعیت از یاران شهیدتان سررانثار کردید تاقامتتان درسرزمین ایمان طلوع خورشید رانظاره کند ۰
وای شهید ، من تورادرگرداب دریای سینه ام گم کرده ام وتودرگونه های بی کسی نسیم پرسه می زنی وگیسوان دختراروند راشانه می زنی ،وصالت مبارک باد ۰(ا ۰موج)     

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:42  توسط ا-موج  | 

مژده به دوستان کتاب خوان. کتاب فروشی دهکهان درشهرستان کهنوج افتتاح شد به این نشانی: کهنوج  خيابان زکرياي رازي ، روبروي فروشگاه فرهنگيان انتهاي پاساژ محمودي است و مکان مجازی آن نیز  www.dehkehanbook.blogfa.comاست .

گزارشی از این فروشگاه در وبلاگ دوست خبرنگارمان آقای یوسف زاده   اینجا اولین فروشگاه الکترونیکی در شهرستان کهنوج

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:58  توسط فرزاد میرشکاری  | 

داستان دنباله دار                                            (  قسمت سوم )

 

 مشهدی  عبدالله : معلوم هست چه داری می گی مرد  حسابی ،  ما این همه روضه خوندیم حالا می گی پول  رو بده  من  ! رضا : چه خبره مگه ، بابا می خوام پول قرض بگیرم ، نمی خوام که صدقه بدی .مشهدی  عبدالله : آدم پولدار تر از ما گیر نیاوردی  پول قرض بگیری ؟ رضا : ای بابا ، من اگه این پو ل و دارم از تو قرض می یگیرم وقتی بخوام بر  گردونم یه تومنی هم اضافه می دم ، چرا این پول اضافه را به یه نفر که پول داره بدم . مشهدی عبدالله : خودتی ، برو پول اضافتو بده بابات !  پسر مشهدی عبدالله : چقدر اضافه می دی ؟ رضا : دویست تومان ، پس از زمدت کوتاهی هفتصد تومان در ازای پانصد تومان  می دم . پسر مشهدی عبدالله : راست می گی ؟ از کجا می آری ؟ مشهدی  عبدالله : ول کن پسر ، سربه سر  پسر غلام شیره ای نزار  تو هنوز اینها را خوب نشناختی اینم مثل پدرش یه آدم حقه باز و آب زیر کاهه رضا : می دم  به امام هشتم  هفتصد هزار تومان می دم ، شما فکر می کنید ین همه خرج تحصیلم که تا اینجا خوانده ام بابام کمکم کرده؟ به خدا اگه یه قرون از او گرفتم ، من خودم خیلی زرنگم و جور کردن این پول ها برای من کاری نداره ،

 تازه  خیلی وقتها تریاک و سیگار بابام می دم مشهدی عبدالله سری تکان داد و گفت : لا الله الا الله ، خدایا تو به حق بالا رفتی . پسر گفت : خوب راست می گه پول و بهش بدیم ، آخه بد چند وقت دیگه هفتصد تومان بهمون بده . مشهدی عبدالله گفت : من سر از کار تو در نمی ارم از صبح تا حالا کم عذابم دادی که حالا ول کن نیستی ، بیا بگیر این پولا خودت می دونی و خو دت ، هر کار می کنی بکن اگه این قرون پولم  خراب نکردی ؟  سپس پسر پولها رو گرفت و به رضا داد ، رضا گفت : خدا خیرت بده کارم که راه افتاد یه ماهه پولاتو بر می گردونم ، ناسلامتی ما دانشجو هستیم و دو روز دیگه سر کار ، سپس یه پانصد تومانی از توی جیبش در آورد و به پسر مشهدی عبدالله داد و گفت ؛ بگیر این کرایتون تا روستا می رسین . من برم دیرم شد .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:55  توسط گروه داستان نویسی پیچاک  | 

  موجب رسایی مقصود کلام وشیرینی آن است. در معیت سخن که می آیدسبب افزونی جاذبه آن می شود و به سرعت تاثیر خود را یر شنونده می گذارد،مقصود ضرب المثل است که در گویش مردم دهکهان جایگاه ویژه ای دارد و در هم کلامی با مردم دهکهان شنیدن این ضرب المثل ها شیرینی خاص خود را دارد.خوب دیدیم نمونه ای از این ضرب المثل هارا به شرح نقل کنیم.

         

                             نه تر خُمین و نه خشک جووا

     این ضرب المثل در جایی به کار می رود که بخواهند اوضاع نا متعادل کسی یا چیزی را نشان بدهندکه به معادل ضرب المثل (نه مرده کبرستان ونه زنده شهرستان )هم گاهی استفاده می شود.

خمین:فصل برداشت خرما،شهریور ماه

جووا:خرداد ماه، فصل برداشت گندم

                                       زرت ببو گرت ببو  

واین ضرب المثل استفاده اش جایی است که بخواهند تاثیر ثروت را نشان بدهندوبگویند که حلال مشکلات است.

گر:نوعی بیماری پوستی در گوسفندان

 

                              

                          اِی بَهر کسی بِمر که اِی بهرت اَمرِ

                                  نه سگ زرد که دارلنگِت اَگرِ

ضرب المثل بالا جایی  کار برد دارد که بخواهند بگویند برای کسی زحمت بکش که قدر دان باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:20  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COMرمضان ماه بهار قران

دوستان عزیز حلول ماه رمضان را صمیمانه به شما دوستداران روستای دهکهان تبریک میگویم.

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com       بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com             بهاربيست                   www.bahar-20.com

بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط فرزاد میرشکاری  | 

با سلام به مردم شریف  و فهیم دهکهان

بنده به نمایندگی از نویسندگان وبلاگ بهشت رود بارزمین از تمامی شما مردم عزیز و فهیم بابت درج مقاله تند آقای فضول خان که بنده هم ایشان را نمیشناسم و دوست هم ندارم بشناسم معذرت خواهی میکنم

این یک پایگاه  هر چند کوچک برای ابراز فرهنگ و سنت مردم دهکهان  و شناساندن  روستای عزیزمان به همگان است و جای طرح ایده ها و نظرات شخصی. آن هم در مورد سیاست ندارد.

و از این نویسنده تحت هر نام و عنوانی خواهش میکنم اگر شما قصد طرح مباحث سیاسی و شعارهای سیاسی را دارید لطف کرده و در پایگاهی جداگانه به آن بپردازید!

 امیدوارم دیگر شاهد چنین مقالاتی در وبلاگی که متعلق به همه ی  اقشار مردم است نباشیم و ما نویسندگان هر چند کوچک یادمان نرود که باید امانتداران بزرگی باشیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:22  توسط وحید پهلوانی  | 

 

 

 

 

ما جمله به خاک سیه خویش اسیریم

مگذار که سرگشته درین راه بیمیریم

مردان شده بی غیرت و ناموس ندانند

مپسند که بی راهه ره چاه بگیریم

چاهی که پراز آتش دوزخ شده پیدا

دیگر زهمه رنج و بلا خسته و پیریم

زن ها شده بازیچه صیاد چو آهو

مگذار که در دام از این زخم بمیریم

بیماری دلهای هوس باز دوچندان

گشست و در این سیر هراسان و حقیریم

عفت بده بر بانو وبر دخترکان نیز

مردان بده غیرت که در این موج اسیریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:50  توسط فرزاد میرشکاری  | 

 

گام اول:

مراسم خواستگاري بعد از اينكه به اصرار  پدر یا مادر پسر -دختري را انتخاب مي كرد آن را با بزرگ محل در ميان مي گذاشتند و به نحوي او را به خواستگاري مي فرستادند.

مطمئنا شب اول خواستگاري پدر عروس قبول نمي كرد و بهانه مي اورد كه دختر هنوز كوچك است بعد پدر داماد ميشي را به بزرگ محل مي داد تا قبول كند يك بار ديگر به خواستگاري برود بزرگ محل به خاطر ميشي كه به او مي دادند بار دوم كمي جدي تر عمل مي كرد و حتي مي گفت   من حاضرم اشتر را به شما بدهم تا در روز عروسي از ان استفاده كنيد اين بار ديگه پدر عروس  از ان استفاده مي كرد پدر داماد صبح روز بعد شيريني (مقدار ي قند)  روي سر عروس مي ريخت.

 و بعد تمام قو م و خويش را جمع مي كردند تا در شب بعد خطبه ي عقد توسط ملا(عاقد) خوانده شود.

صبح روز بعد از مراسم عقد طايفه  ي داماد براي خريدن لباس و وسايل عروسي مخصوصا نوعي كفش كه به آن ملكي مي گفتند با شترهایشان رهسپار ميناب(توجه شود که دهکهانی ها با میناب ارتباط تجاری داشته اند) مي شدند. در هنگام رفتن شروع می کردند به راه گویی(منظور از راه گفتن در دهکهان خواندن ترانه عروسی هنگام حرکت است)و اين ترانه را با هم مي خواندند:

ميناب ناز دارد ميناب                   پس انداز دارد ميناب

بعد از مدت طولاني  كه از ميناب باز مي گشتند همان اول ده مي ایستادند تمام وسايل عروسي كه خريده بودند را زمين مي گذاشتند سپس افراد محل خود را به انجا مي رساندند پارچه اي كه وسايل خريده شده در آن بود را باز مي كردند وبه تماشا می پرداختند،صابون، عطر، كچو سيمرغي(النگو)- لباسهاي عروس داخل يك دستمال و سپس لباسها را به طرف خانه عروس می بردند، انگاه مادر داماد لباسهاي عروس را روي سر خود به طرف خانه عروس مي برد  دراين حال مردمي كه مادر داماد را همراهي مي كردند و ترانه مخصوص به اين لحظه را مي خواندند

 

                 در صندوق اِی(از) تلا(طلا)             بن بند صندو ق اِی تلا

                در صندوق واكني                          رختون عاروس منوا

به خانه ي عروس كه مي رسيدند مادر داماد لباسها را دست مادر عروس مي داد و بعد طايفه داماد همگي بر مي گشتند .

دو باره هنگام شب داماد حناها را بر مي داشت و همراه با طا يفه اش با خواندن این ترانه

جو گن چوبي من و تو                     حنا بكوبي من و تو

به خانه ي عروس برای مراسم حنابندان و یو برکو می رفتند.

ومراسم یوبرکو که به معنی آب بردن است(یودر گویش دهکهانی آب وبرکو به معنی بردن) باید داماد قبل از حنابندان ظرف گلاب یا آبی که گلبرگ گل در آن بود را روی سر عروس خالی می کرد و رسم بود که خانواده عروس درخانه را به روی خانواده داماد که ظرف گلاب دستشان بود باز نکند تا زمانی که داماد چیزی به عنوان هدیه به خانواده عروس بپردازد که این قسمت اش قشنگ ترین بخش عروسی است چون داماد تمام تلاشش را می کند هر طورشده بدون دادن صله ای در را باز کند وخانواده عروس مقاومت می کند.در واقع مبارزه ای است شادمانه بین هر دوشان!. وفردایش روز شی ل است یعنی  روز اصلي عروسي، نهار را منزل داماد مي خوردند و بعد از ان نو بت سر تراشي داماد بود و زنان طایفه داماد این راه را می خواندند .

اي دلاك سر تراش             سر خو بي بتراش

ساعت كاكاش به گرو                سر خوبي بتراش

بعد از اينكه اصلاح سر داماد تمام مي شد او را براي حمام به استخري مي بردند.

سه يو به گلمون                 شيرين ناز اكن               نازي به قربون

و هنگام لباس پوشيدن اين ترانه را با هم زمزمه مي كردند.

مبارك باشه شيرين رخت ا́ پوش̗   كه هما رختون قديم دور ا́ پوش̗ 

سپس تكه  دعايي كه در پارچه یا چرم دوخته شده بود به بازوی داماد مي بستند و خنجر یا کاردی همرا باغلاف تزیین شده اش بر كمر داماد مي بستند سپس او را بالاي همان شتري كه بزرگ محله در شب خواستگاري به انها قول داده بود مي گذاشتد تا او را به زيارت امامزاده ببرند در اين هنگام مردم جلوي شتر چو ب بازي مي كردند و زنان این راه را می گفتند:

اشتر پلكي اي جوشه تا كه     بي عروسي گلگ اي خوشه باكه

شيرين به زيارت مي برنگ           زيارت مرادش بده

چشم و چراغش بده             بچه زياد ش بده 

                                                                                                     ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:31  توسط فرزاد میرشکاری  | 

فضول خان و شایعه زلزله

                                                                                                                           

گاهی اوقات در زندگی فرصت هایی برای آدما پیش میاد تا بتونند بیشتر فکر کنند. چه فکری؟ معلوم نیست!!! البته منظورم از فکر کردن، فکر کردنهای طبیعی انسان در محل های خاص یا زمانهای مشخص نیست، از اون به فکر رفتنهایی که تا چند ساعت و حتی چند روز طول می کشه، البته من خود در زندگی از این فرصتها زیاد برام پیش اومده، خصوصاً این روزها که با شایعه زلزله بهانه ی خوبی نه تنها برای من، بلکه برای تمام همشریان پیش اومده، تا یک بار دیگر همه به فکر عمیق فرو رویم، همش تو فکرم که اگه یکی از همین شب ها به خواب روم و دوباره هرگز از خواب بیدار نشوم، چه می شه؟ اصلاً بیایید لحظه ای به این موضوع فکر کنیم، که اگه ما در این جهان از همین لحظه نباشیم، دنیا چه خسرانی، خواهد دید؟

بنده اگر نباشم، می ماند چند مطلب جنجالی برای وبلاگ که هر کسی می تواند آن را در وبلاگ بگذارد، از شما چه پنهون چه بسیار افرادی که بسیار بهتر و جذاب تر از من می نویسند. می ماند متراژ خیابانها توسط بنده، کافی است که سری به بازار روز کهنوج بزنید. می بینید که خیلی از جوانهای خوش تیپ تر و با استعدادتر از بنده با دقت بیتشری این کار را انجام می دهند، ولی به لحاظ عاطفی، افرادی به تعداد انگشتان دست و نه کمتر چندی از غیبت بنده ناراحت می شوند و دیگر نمی دانند این همه القاب پست و پلید را بر چه کسی بنهند.

خوب اینها را گفتم تا بفهمید، چقدر بنده تحت تأثیر این شایعه قرار گرفته ام  و هر وقت سر به بالین می نهم، امیدی بر بیداری ندارم و امروز یا فرداست که باید همه ی شما را ترک کنم. ولی حیفم آمد در این روزهای آخر عمر، مصاحبه ای با یکی از دوستان نداشته باشم ببنید.

فضول خان: سلام، اگه ممکنه کمی مودب تر بنشیند و خودتون را معرفی کنید.

- من فرد بزرگی هستم، رئیس شرکت مایکروسافت هستم، در زندگی هیچ کس را قبول ندارم.

فضول خان! عجب، اِ راستی چی شد که مصاحبه ی تو را به من واگذار کردند، آخه من با هر کسی مصاحبه نمی کنم!

- مصاحبه هایی که این افرادوبلاگ نویس انجام می دهند، بیشتر بچه بازی است و من هم که فرد بزرگی هستم و نباید ....

فضول خان: که اینطور!! پس هنوز بنده را خوب نشناختی، فکر کردی می تونی از مصاحبه های فضول خان جان سالم به در ببری.

- حالا که چی، با اون ریخت عجیبت، تو هم زیادی بخواهی پروبازی در بیاری با تو هم مصاحبه نمی کنم.

فضول خان: هفت سال سیاه مصاحبه کنی، هر کی هستی برای خودت هستی اینجا من همه کاره ام، من توی این خراب شده تصمیم گیرم...

-آخه مرتیکه قصد دعوا داری یا مصاحبه اگر دعوا داری پس چرا نگفتی غلام فسنقری و شهیار قنبری و ... را با خود بیارم.

فضول خان: مثل بچه ی آدم ساکت شو و بزار سوالاتم را بپرسم، مشکلت با بچه های وبلاگ چه بود؟

- این بچه ها خیلی بیسواد هستند و خیلی از مطالبها را در سطح بچه ی دوازده ساله می نویسند، از کامپیوتر هیچی نمی دانند، من رئیس مایکروسافت هستم و ...

فضول خان: خوب، تو اگه درک و شعور بالاتر از افراد دوازده ساله داری، پس چرا مطالب مهمتر را نمی خوانی!!!

- مگه این بیسوادها مطلب مهمتر هم دارند، هیچی نمی دانند، از کسانی مطلب می گذارند که من آنها را قبول ندارم.

فضول خان: مثلاً از کی مطلب گذاشته اند.

- مطلبی از شریعتی گذاشته بودند، من اصلاً این افرد بی سواد و ملحد را قبول ندارم، من به عنوان رئیس مایکروسافت

فضول خان: می شه مطالبی را که دوست دارید اینها در وبلاگ بگذارند، بگی؟

- مطالبی که لهو و لعب نباشند من روی مذهب و اعتقاداتم خیلی حساسم، لطفاً سوالات بچه گانه و سوسولی نپرسید، من خیلی بزرگم.

فضول خان: من حوصله ندارم هر سوالی از تو بپرسم، نظرت در مورد انتخابات چیه؟

-هیچ کس مورد نظر من نیست، هیچ کس را قبول ندارم، اینها همه بی سوادند.

فضول خان: تو از دولت آینده چه انتظاری داری؟ بعضی از آنها قول آزادی داده اند نظرت چیه؟

- چه؟ قول آزادی؟ کدام آزادی مگه الان در بند هستیم، اصلاً آزادی که مرعشی دنبال آن باشد، هفتاد سال سیاه نخواستیم.

فضول خان: بنازم به جون خودم این یکی را خوب اومدی، معلوم نیست یارو از کجا آمده، حرف بلد نیست بزنه!! بی تربیت، حرف از آزادی می زنه...

- خواهش می کنم، ما همیشه حرف خوب می زنیم.

فضول خان: زیاد پرو نشو، حالا یه ذره ازت تعریف کردم، جنبه داشته باش، نظرت در مورد او یکی گروه چیه، مگه هر کی با کسی بد بود باید سر کوچه واسته و دایم فوش بده؟

- بله که باید فوش بده، مابا هیچ کشوری دوستی نداریم، ما از همه ی کشورها بالاتریم، ما هیچ کشوری را به رسمیت قبول نداریم، هلوکاست چیز مفتی است!!!

فضول خان: بگذریم، مثل اینکه بحث داره به جاهای باریک کشیده می شه، از ما می شنوی بیا و رفتارت را با بچه های وبلاگ درست کن که دفعه ی دیگه رسوات می کنم.

- تو هیچ غلطی نمی کنی!!!

فضول خان: خودت هیچ غلطی نمی کنی مرتیکه عوضی، حالا تو زلزله بهت می گم.

- هیچ زلزله ای بدون اجازه ی من اتفاق نمی افته، تازه اگه زلزله ای هم بیفته من مستقیم تو بهشتم. من به عنوان رئیس مایکروسافت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:1  توسط فضول خان!!!  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:11  توسط فرزاد میرشکاری  | 

مژده

 

 


«یاد خدا آرام بخش قلبهاست »

"ما برای تابستان شما برنامه هایی عالی داریم "

«با کلاس های تابستانی نواندیشان»

بدون دریافت هیچ گونه هزینه ای با سرویس ایاب و ذهاب (رایگان)، همراه با اردوهای تابستانی (با همکاری امور فرهنگی آموزش و پرورش شهرستان کهنوج و بسیج سازندگی ناحیه دانشجویی استان کرمان)

با ما همراه باشید تا از شما انسانهایی با ایده های نو و جدید بسازیم.

ما باور داریم که شایستگی شما بیش از این است.

از شما عزیزان برای شرکت در کلاسهای: قرآن و احکام- کامپیوتر- زبان انگلیسی- مشاوره- شعر وداستان نویسی- کلاسهای آشنایی با امام زمان (عج) و چند رشته ی ورزشی ثبت نام به عمل می آید.

زمان ثبت نام: 14 اردیبهشت الی 26 اردیبهشت 88 به مدت 12 روز

مکان ثبت نام:

v  دانش آموزان دختر مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان جهت ثبت نام در رشته های مورد علاقه ی خود به خانم نظری در دبیرستان حضرت زهرا (س) مراجعه نمایند.

v  دانش آموزان پسر مدرسه ی راهنمایی ودبیرستان جهت ثبت نام در رشته های مورد علاقه ی خود به آقای غضنفر عمرانی در دبیرستان امام رضا (ع) مراجعه نمایند.

v دانش آموزان مقطع ابتدایی جهت ثبت نام در رشته های مورد علاقه ی خود به مدیر مدرسه ی خود مراجعه نمایند.

 

تاریخ شروع کلاسها:    1/4/88 به مدت 50 روز(اول تیر لغایت بیستم مرداد)

مکان کلاسها:    مدرسه ی راهنمایی ابن سینا و دبستان معلم دهکهان

مربیان مربوطه:

1- قرآن و احکام (دختران): خانم میرشکاری

2- قرآن و احکام (پسران): حسن خنیا و زین العابدین حاجب

3- کامپیوتر (دختران): خانم میرشکاری و حسن میرشکاری

4- کامپیوتر (پسران): سعید میرشکاری و مهدی عمرانی

5- زبان انگلیسی (دختران): خانم  نظری

6- زبان انگلیسی (پسران): فرزاد میرشکاری

7- مشاوره تحصیلی (دختران و پسران): وحید پهلوانی

8- شطرنج (دختران و پسران) محسن میرشکاری

9- فوتسال (پسران): وحید میرشکاری

10- تنیس روی میز (دختران): خانم متقی پور

11- تنیس روی میز (پسران) مصیب میرشکاری

12- شعر و داستان نویسی (دختران و پسران): سجاد عمرانی

13- آشنایی با امام زمان: واحد فرهنگی آموزش و پرورش شهرستان کهنوج

v مسئول برگزاری کلاسها: «سعید پهلوانی»             "منتظر شما هستیم".

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:39  توسط فرزاد میرشکاری  | 

درگذشت آبدارچی میلیاردر بر اثر ذوق !

این روزها در کرمان از آبدارچی یکی از بنگاه های معاملات اتومبیل سخن می گویند که گویا عمری را با سختی به سر برده است و بعد از هر معامله با گذاشتن چایی خوشرنگ پیش خریدار و فروشنده ,چند هزار تومانی مژدگانی دریافت می کرده و شکر خدا را بجا می آورده. چون چند روز پیش پدرش در می گذرد , او (و احتمالا خواهران و برادرانشان) می فهمند که این مدت پدرشان ثروتی چند میلیاردی را , که معلوم نیست از کجا آورده بوده است, از آنان پنهان کرده است و در وصیت نامه اش به آن ها اشاره کرده است. خلاصه سهم او حداقل یکی دو میلیارد تومان می شود . آبدارچی چند روز پس از اطلاع از این ثروت ذوق می کند و می میرد ! ای کاش این آبدارچی میلیاردر به حافظ گوش کرده بود :

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست.

و منظور از چارتکبیر " پشت پازدن به " است که از چهار بار تکبیر گفتن در نماز میت ( البته اهل تسنن) گرفته شده است.

                                                   بر گرفته از وبلاگ کرمان شناسی اقای باغینی پور.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط گروه داستان نویسی پیچاک  | 

 ...................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:50  توسط گروه داستان نویسی پیچاک  |