تبليغاتX
به وبلاگ روستای دهکهان خوش آمدید
بهشت رودبار زمین
وبلاگ اختصاصی روستای دهکهان
پاییز، وقتی ازغربت باغهای رنگ رنگ وغریب دهکهان عبور می کنی سلام نخلهای صبور وتشنه رابه باران برسان وبگوبین آن کوهها یک آبادیست که وسعت دیدمردمانش تا اوج آسمانهاست ومردمان صبوری دارد که صبرشان به اندازه مثبت بی نهایت ویاشاید ازآن هم بیشتراست ،سالهاست که مردمان این ده همراه بانخلهای تشنه برای آمدن باران دعامی کنند ودرکنار بهترین مکان ده درانتظار باران نشسته اند تاشایدباران رودخانه خشکیده پایین ده رادوباره جاری کند وزمین تشنه سیراب شده وبازهم مثل قدیمها جنگل پایین دست رودخانه سبزشود ودرختان خشکیده حیاتی دوباره پیداکنند .
مردم بایدبدانندکه خداهمان خداست ،همان خدای رودخانه پرازآب وماهی وجنگل تمشک ونیزارهای دیروز ولی ماعوض شده ایم، آیا اینگونه نیست ؟
درقنوتهایمان آیاهنوزخدارااحساس می کنیم ؟
خداهم می داند دیگربه جایی رسیده ایم که سلامهایمان احساس تشنگی می کنند ومادیگرغرورمان بیشترازاینهاشده است که برای سلامها ،علیک گفتن راهم ازیادبرده ایم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:28  توسط ا-موج  | 

                            دما هوا کمی کاهش پیدا کرده مخصوصا شب ها.مردم نگران زمستان در راه، که مبادا مثل زمستان چهار،پنج سال پیش محصول پرتقال شان سرما بزند.

                           با وجود اینکه از نیمه مهر گذشته برخی از کلاس های مدارس هنوز درس شان شروع نشده،یعنی کلاسشان معلم ندارد!!(قابل توجه اداره ی آموزش وپرورش)این مشکل در حالی است که دهکهان از جهت معلم خود کفاست.

                           دیگر اینکه مدرسه شهید باهنر که اولین مدرسه دهکهان است را قرار بود ببندند به دلیل جمعیت کم دانش آموزان،که می گویند با وساطت اولیای دانش آموزان هم چنان دایر است(خداکند)،مدرسه شهید میرشکاری که تازه ساخت هست ،همین مشکل را دارد با حدود شانزده دانش آموز،متاسفانه این مدرسه را در جای نامناسبی ساخته اند،باید در مرکز محلات ساخته بودند که در حاشیه ساخته اند.اگر این مدرسه را جای مناسبی می ساختند دانش آموازان حال حاضر مدرسه ودانش آموزان مدرسه شهید باهنر می توانستند در کنار هم در س بخوانند،اما حال تعطیلی هر یک از این مدرسه ها برای دانش آموزان دردسر ساز است.

                       ودیگر اینکه خریداران خرمای روستا هنوز پول مردم را نداده اند ومی گویند خرماها  روی دستشان مانده و مقداری خرما که به تهران فرستاده اند عودت داده شده این در حالی است که خبر می رسد فروش خرما عالی بوده با قیمتی مناسب و معلوم نیست کدام راست است،کدام دروغ.(این بار قابل توجه فرمانداری که هیچ وقت برای فروش محصولات روستا فکری نکرده).

درباره اولین مدرسه دهکهان اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:14  توسط فرزاد میرشکاری  | 

چنديست كه ازآمدن پاييز همان فصل خزان مي گذرد وزردي آن برقامت سبززمين نشستن گرفته است ،آري خزان نيزجزءلاينفك طبيعت است ونمي توان وجودش راانكاركرد ،خالق زيباي بهارمي دانست اگرپاييزدرطبيعت نباشد طبيعت چيزي كم دارد وقتي انسان درپهنه بيكران طبيعت به تفرج مي پردازد شكوه وعظمت خالق زيبايي هارابه وضوح مشاهده مي كند ،پاييزاگرچه بيشتربارنگ زرد شهرت دارد ولي بايد دانست كه پاييزجادوگررنگهاست وازهررنگي كه انسان اراده كند مي توان آنرادرپاييزجستجوكرد .
دهكهان اگرچه اسيركابوس خشكسالي شده است ولي بازهم پاييزي ديدني دارد ،خزان درختان انار،انجير،انگورو...دركنارسرسبزي چهارفصل درختان سربه فلك كشيده انبه ودركناردرختان پرتقال ونارنگي كه شهرت دهكهاني بودنشان درهمه جاي ايران زمين پيچيده است جلوه اي ديگردارد ،زيبايي اين نقاشي پروردگار آنجابه شكوه وعظمت مي رسد كه درختان نخل كه قنوتشان رادرپيشگاه پروردگاردرچهافصل تكرارمي كنندويك لحظه آرام وقرارندارند آنان بالاي سرپرتقالها ونارنگي ها به نظاره نشسته اند وشايدقنوت نمازبارانشان امتداد داشته است ،اين تصوير كه جزبا ديدن درتوصيف نمي گنجد چشم هربيننده اي رابه وجد مي آورد .
اينجاسخن آن پيرمرددهكهاني درگوشم زمزمه مي كند كه مي گفت :اي دهكهان ايستادگي نخلهايت راتابي نهايت دوست دارم زيرا آنهانمادصبرواستقامت مردمان نستوه تو دربرابرنابرابريهاهستند .

وجايي ديگر كودكي خردسال كه دراولين انشاي دبستانش چنين مي نويسد
اي دهكهان ،اي سرزمين ابا واجدادي من ازديرباز مرمانت به ايمان واعتقاد شهره عام وخاص بده اند وگوياي اين حقيقت وجود مرقدوبارگاه امام زاده سيدسلطان عطاءالله است كه درسرزمين پاك توآرميده وآنرامتبرك كرده است ،ولي اين راهم مي دانم كه حق توبيشترازاينهاست كه آنرا ادا نكرده اند.

دهكهان ققنوس بي فريادمن                                            اي بهشت گمشده دريادمن
سرزمين آب ونان وسادگي                                             قصه آزادي ومردانگي

قصه گلبوته هاي پرپري                                               سرزمين ياسهاي بي سري
شهرمرداني كه بي نام ونشان                                          نامشان جاويدراه كهكشان
گرد گردت كوه وخودهستي حصار                                  شهركبك وتيهويي فصل شكار
هست سلطان شهانت ميزبان                                           دربهاران مي رسدبس ميهمان
          اي كهن اسطوره آبادمن                                               اي رها اي سربلند آزادمن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:19  توسط ا-موج  | 

سلام وصلوات بر شهدای عزیزمان بالاخص شهدای روستایمان.

یکی از شهیدان گرامی روستای دهکهان شهید رضا بویر است نوشته ای که در زیر می آید شرح حالی است از این شهید، برگرفته از  وبلاگ دکتر عزتی از پزشکان خوب شهرستان منوجان که دوست و همرزم شهید رضابویر بوده اند.

(سه نوبت افتخار داشتم که به جبهه های جنگ بروم ویکی از مهمترین دوران های زندگی ام بود و جا دارد از شهیدان همرزمم شهید بویر که همکلاس دوران راهنمائی ام بود و اهل دهکهان بودو فرمانده دسته ما هم بود یادی کنم، چه بچه باصفایی بود دائم الوضو بود و نمازشبهای ایشان را هرگز فراموش نمی کنم لحظه ای که شهید شد دقیقا به یاد دارم در سال 67در منطقه شلمچه چند تا موشک آرپیچی-7 را شلیک کرد و آخرین موشکی که زد من بهمراه او در سنگر بودیم ایستاد تا نگاه کند آیا به تانک اصابت کرده یا نه که گلوله مستقیم به پیشانی او اصابت کرد و یک مرتبه دیدم افتاد در بغل من این لحظه را هرگز از یاد نخواهم برد).   http://drezzatimanujan.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:35  توسط فرزاد میرشکاری  | 

 

خدای خوبم سلام ،

خدای خوبم  تو که می دونی من همیشه از تو برای خودم خیلی چیز ها خواستم.

این بار اما برای خودم چیزی نمیخوام . ایندفعه برای مردم روستام یه چیزی میخوام.

 آره یه چیزی برا مردم روستام...

مردمی که هنوز گرد و غبار سادگی رو تو چهره شون میشه دید!

  نمیدونم که بعد از هر نماز چقدر نیاز ها به آن بالا بالا ها میآد

نمیدونم تا به حال چقدر از تو عاجزانه خواستند نمیدونم .....

نمیدونم که چقدر آدمایی که قبولشون داری آدمایی که ذکر تو بر لب هاشون گم نمیشه 

تا به حال از تو خواستند....

و چه دعا هایی کردند و چه عاجزانه با چشم های گریون به درگاه تو پناه آوردند

  همونها که  به تو ایمان دارند .بعضی هاشون  ازشدت درد کار و کشاورزی

 شب ها رو با گریه به صبح می رسونند.

 و بعضی هاشون  هنوز هم شبها به امید معجزه می خوابند

 و صبح که دوباره سنگینی شلاق این خورشید بیرحم رو حس میکنند

مایوسانه می فهمند که  امروز هم از معجزه خبری نیست ...

 ولی....

ولی  هنوز هم باور ندارند که معجزه شاید فقط مال اسطوره ها باشه .

منم باور ندارم...  

... آره منظورم بارونه

همون بارونی که وقتی میاد همه چیز عوض میشه

همه چیز نو میشه مثه درخت ها مثه رنگ ها حتی مثه دلای ما آدما ...

خدای عزیز ، ما  که  با  این بخشش پایان ناپذیرت چیز زیادی ازت نمی خوایم .... 

خدای خوب ، خدای همیشه خوب ، یعنی نمی خوای به این مردم  مهربون کمک کنی!

نمیدونم چه حکمتی توی این سال های بی بارون وطاقت فرساست....

اما خدا جونم خیلی سخته  دیدن چهره های خاک خورده و نا امید این مردم مهربون...

 خیلی سخته...

 کاش اون روزی که قراره دوباره رحمت بی پایانت

 دوباره لبخند رو روی لبای این مردم ساده و مهربون برگردونه زیاد دور نباشه......

میدونم خدا جون اونایی که غیر از تو این نامه رو می خونند 

 با خودشون میگند چقد خودم رو تحویل گرفتم 

اما من که میدونم چقدر خوب و مهربونی و بنده هات رو دوست داری...

میدونم که اون روزای خوب زیاد دور نیست...

خیلی دوست دارم خدای خوب و مهربونم....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:22  توسط وحید پهلوانی  | 

 نمای درونی مرقد امامزاده زاده سید سلطان عطاالله(میرسنگین) روستای دهکهان

 اطلاعات بیشتر درباره این امامزاده در  اینجا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:39  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

 

این روش از این قرار است:

۱-ابتدا یک چاله را حفر می کنند بعد از آن چند تکه چوب محکم وتمیز را روی چاله قرا می دهند.

۲-روی چوب ها را پلاستیکی تمیزی را پهن می کنند.

۳-فرش بافته شده ای از چوب های نازک خرما (در گویش محلی محر می گویند،دقت شود این فرش بافته شده با حصیر یا همان در گویش محلی تک متفاوت و این با چوب های خرما بافته می شود و نه برگ های سوزنی آن)را روی پلاستیک قرار داده.07042009558-small.jpg (59 KB)

۴-فرش بزرگتری که از چوب های نازک خرما بافته شده را به صورت عمود وبه حالت استوانه روی فرش کوچکتر قرار داده و داخل آن را تا جایی که ظرفیت دارد خرما قرار می دهند.07042009560-small.jpg (60 KB)

۵-با گذاشتن سنگینی و اعمال فشار بر روی استوانه پر از خرما شیره آن خارج شده و روی پلاستیک ریخته و از آنجا به ظرفی که در موازات فرش استوانه ای و داخل حفره است می ریزد.

07042009557-small.jpg (61 KB) 07042009559-small.jpg (48 KB)

این شیره خرما مصارف زیادی دارد،بیشتر اوقات این شیره را همرا با خرمایی که شیره کم تری دارد مخلوط کرده و از آن چیزی عمل می آید به عنوان خرما شیره.

از این شیره خرما می توان به عنوان یک صبحانه مقوی وسرشار از انرژی همرا با کره نیز استفاده کرد،هم چنین در پخت شیرینی و......

عکس:فرزاد میرشکاری

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:42  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

بازهوای رفتن ازاین کوی وبرزن رابه سردارم ُاین بارمی خواهم به چزابه ودرمیان نی زارهای پراز زارزار ورمزوراز سفرکنم وآنجازارزار کریه کنم .به حال غربت گمشدگان درباتلاقهای این نی زارها به حال شهیدانی که مادرانشان هنوز چشم درراهند وفرزندانشان سراغ قبرپدررا ازمادر خویش می گیرند ومادرانشان اشاره به تاریخ دارند  وتاریخ چه خواهد گفت آیا گمشده های بی نام ونشان رابه نسلهای آتی خواهدبرد ویادرعمق نانوشته هایش ،به فراموشی خواهدسپرد ،نه می دانم که سینه های این مادران نیز تاریخ است ،تاریخی به بلندای ایران اسلامی که آنراسینه به سینه به نسلهای آتی ذهن خواهدبرد تاشهدای دیگری نیز شهادت را به تکرار درحماسه ای عآشورایی باز بیافرینند ۰
وشهیدمنطق راپس از عقل درعشق خلاصه می کرد وعلم الهدی می گفت:ماعاقلانه فکرمی کنیم وعاشقانه عمل می کنیم ۰
شهیدشهادت را درپیروزی عقل برنفس اماره ونابودی جسم وجاودانگی روح می دانست وآنروز که روحش رابه پرواز درمی آورد جسمش رادرباتلاقهای چزابه ویادرآبهای اروندبه بی نشانی گم می کرد وآرزوی پرواز راحقیقت می یافت وچون ملائک بال درمی آورد وتاکربلای حسینی ،حسینی وارپروازمی کرد آنروزها حماسه هارامردان حماسه ساز دربی کسی وبی نشانی می آفریدند ومال ومنال وزن وفرزند وزندگی دنیوی را به فراموشی سپرده بودند وهمه چیز خودرادرجبهه های نبرد حق علیه باطل ووصل شدن به معنویات ورسیدن به قرب الهی می دیدند ،بایدگفت شهدامعجزه ماندگار تاریخند وچون امام شهید خویش که عاشورارا به تاریخ هدیه داد آنان نیز درکربلای ایران عاشورا آفریدند وچون عاشورائیان رهسپار دیار ابدیت شدند ۰
وآنانکه چون کفتارها دم رابه کول نهادند وازجبهه فراری شدند چون زنگارها محومی شوند ومرگ آنان نیز روزی فراخواهد رسید وننگشان راتاریخ نقل خواهد کرد ۰
وقتی به فکه می رسیم بوی کعبه می آید ،آنجاکه یاران گمنام درگمنامی آخرین قطره های خون خویش را نثار کردند ودربرهوت فکه چون برهوت کربلا بدون آب جانرا نثار طریقت حضرت دوست کردند ،اینجاست که وقتی شهید آوینی می خواست راز فکه رافاش کند خودنیز درخون خویش غلطید وچون شهیدان فکه درکعبه موعودخویش به شهادت رسید ،آری اینچنین است هرکس پی به راز شهداببرد خودنیز طعم شیرین شهادت راخواهدچشید واین راز رازیست که به خاکیان فاش نخواهد شد ،این راز راز افلاکیان است وشهداملکوتیان کره خاکی اند وشهید دربی کرانهای دنیا به کرانه های بهشت موعود می اندیشد ودرحقیقت شهدافکرواندیشه ملکوتی دارند اندیشه ای که ماخاکیان قادربه درک آن نیستیم ۰
آری شهداخون خویش را مرکبی کردند که تاریخ بشرراباآن نوشتند وآزادی وآزادزیستن رابه نسلهای آتی هدیه دادند ۰
وشهیدمی دانست که دنیاسرای عبوراست وچون جاده ایست که وصل به آخرت است وهمه این راه راباید بپیمایند وکوتاهترین مسیر برای جاودانه زیستن درسرای باقی ازجاده شها دت می گذرد وتنهاشهدا این راه راپیداکردند وازمیانبر جنگ آنراپیمودند وچون پرستوها کوچ رابه ماندن ترجیح دادند وبالهای خویش را چون کبوتران خونین بال به خون خویش آغشته کرده ورنگین بالان جاوید تاریخ بشریت نام گرفتند ومظلومیت شهدای ایران را باخون خویش درتاریخ این مرزوبوم نگاشتند ۰

اروندونخلهای بی سرش گواه شهیدان این رودند و رود ذ ددرعزای شهیدان آب خویش را گل آلود می بیند ونی های اروند ازنینوای تاریخ ایران می گویند ،اروند اجسادشهیدان راکه می برد به آنها آزادگی می داد ،آه خدایا عجب مزدی دارد شهادت درراه تو وبرای رضای تو که درعوض خون وجسم انسان به اوآزادگی می دهی واورااز زندان دنیا به بهشت موعود خواهی برد واینجاست که یاران اروند ابتداجسم خویش را درآن غسل داده وسپس تقدیم به راه آزادگی کردند وروح خویش را درآسمان به پرواز درآوردند ونی زارهای اروند کنار آن روزها را زار زازگریه کردند وآب اروند راگل آلود دیدند وآسمانش رانیلگون یافتند که ناله سرداده بود وخون گریه می کرد ودکناراروند بایدگفت :شهادت مرگ نیست وبلکه هنراست هنری که آزادزیستن رابه انسان هدیه می دهد ۰
شهدازندگانندومامردگانیم که درظلمت وتاریکی دنیا زندگی وبلکه انسانیت خویش راگم کرده وازیادبرده ایم ۰
ای کارون ،ای کرخه ،ای اروند ،شماچه می دانید که ما نمی دانیم ،شما آب خویش را خونین یافتید ،شماگم کرده های مادرانی رادرخویش فروبردید وآنان هنوز چشمهایشان درانتظاررخسار فرزنداست ۰
ای نخلهای بی سراروند کنار شماهم به تبعیت از یاران شهیدتان سررانثار کردید تاقامتتان درسرزمین ایمان طلوع خورشید رانظاره کند ۰
وای شهید ، من تورادرگرداب دریای سینه ام گم کرده ام وتودرگونه های بی کسی نسیم پرسه می زنی وگیسوان دختراروند راشانه می زنی ،وصالت مبارک باد ۰(ا ۰موج)     

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:42  توسط ا-موج  | 

مژده به دوستان کتاب خوان. کتاب فروشی دهکهان درشهرستان کهنوج افتتاح شد به این نشانی: کهنوج  خيابان زکرياي رازي ، روبروي فروشگاه فرهنگيان انتهاي پاساژ محمودي است و مکان مجازی آن نیز  www.dehkehanbook.blogfa.comاست .

گزارشی از این فروشگاه در وبلاگ دوست خبرنگارمان آقای یوسف زاده   اینجا اولین فروشگاه الکترونیکی در شهرستان کهنوج

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:58  توسط فرزاد میرشکاری  | 

داستان دنباله دار                                            (  قسمت سوم )

 

 مشهدی  عبدالله : معلوم هست چه داری می گی مرد  حسابی ،  ما این همه روضه خوندیم حالا می گی پول  رو بده  من  ! رضا : چه خبره مگه ، بابا می خوام پول قرض بگیرم ، نمی خوام که صدقه بدی .مشهدی  عبدالله : آدم پولدار تر از ما گیر نیاوردی  پول قرض بگیری ؟ رضا : ای بابا ، من اگه این پو ل و دارم از تو قرض می یگیرم وقتی بخوام بر  گردونم یه تومنی هم اضافه می دم ، چرا این پول اضافه را به یه نفر که پول داره بدم . مشهدی عبدالله : خودتی ، برو پول اضافتو بده بابات !  پسر مشهدی عبدالله : چقدر اضافه می دی ؟ رضا : دویست تومان ، پس از زمدت کوتاهی هفتصد تومان در ازای پانصد تومان  می دم . پسر مشهدی عبدالله : راست می گی ؟ از کجا می آری ؟ مشهدی  عبدالله : ول کن پسر ، سربه سر  پسر غلام شیره ای نزار  تو هنوز اینها را خوب نشناختی اینم مثل پدرش یه آدم حقه باز و آب زیر کاهه رضا : می دم  به امام هشتم  هفتصد هزار تومان می دم ، شما فکر می کنید ین همه خرج تحصیلم که تا اینجا خوانده ام بابام کمکم کرده؟ به خدا اگه یه قرون از او گرفتم ، من خودم خیلی زرنگم و جور کردن این پول ها برای من کاری نداره ،

 تازه  خیلی وقتها تریاک و سیگار بابام می دم مشهدی عبدالله سری تکان داد و گفت : لا الله الا الله ، خدایا تو به حق بالا رفتی . پسر گفت : خوب راست می گه پول و بهش بدیم ، آخه بد چند وقت دیگه هفتصد تومان بهمون بده . مشهدی عبدالله گفت : من سر از کار تو در نمی ارم از صبح تا حالا کم عذابم دادی که حالا ول کن نیستی ، بیا بگیر این پولا خودت می دونی و خو دت ، هر کار می کنی بکن اگه این قرون پولم  خراب نکردی ؟  سپس پسر پولها رو گرفت و به رضا داد ، رضا گفت : خدا خیرت بده کارم که راه افتاد یه ماهه پولاتو بر می گردونم ، ناسلامتی ما دانشجو هستیم و دو روز دیگه سر کار ، سپس یه پانصد تومانی از توی جیبش در آورد و به پسر مشهدی عبدالله داد و گفت ؛ بگیر این کرایتون تا روستا می رسین . من برم دیرم شد .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:55  توسط گروه داستان نویسی پیچاک  | 

  موجب رسایی مقصود کلام وشیرینی آن است. در معیت سخن که می آیدسبب افزونی جاذبه آن می شود و به سرعت تاثیر خود را یر شنونده می گذارد،مقصود ضرب المثل است که در گویش مردم دهکهان جایگاه ویژه ای دارد و در هم کلامی با مردم دهکهان شنیدن این ضرب المثل ها شیرینی خاص خود را دارد.خوب دیدیم نمونه ای از این ضرب المثل هارا به شرح نقل کنیم.

         

                             نه تر خُمین و نه خشک جووا

     این ضرب المثل در جایی به کار می رود که بخواهند اوضاع نا متعادل کسی یا چیزی را نشان بدهندکه به معادل ضرب المثل (نه مرده کبرستان ونه زنده شهرستان )هم گاهی استفاده می شود.

خمین:فصل برداشت خرما،شهریور ماه

جووا:خرداد ماه، فصل برداشت گندم

                                       زرت ببو گرت ببو  

واین ضرب المثل استفاده اش جایی است که بخواهند تاثیر ثروت را نشان بدهندوبگویند که حلال مشکلات است.

گر:نوعی بیماری پوستی در گوسفندان

 

                              

                          اِی بَهر کسی بِمر که اِی بهرت اَمرِ

                                  نه سگ زرد که دارلنگِت اَگرِ

ضرب المثل بالا جایی  کار برد دارد که بخواهند بگویند برای کسی زحمت بکش که قدر دان باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:20  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COMرمضان ماه بهار قران

دوستان عزیز حلول ماه رمضان را صمیمانه به شما دوستداران روستای دهکهان تبریک میگویم.

 

بهاربيست                   www.bahar-20.com       بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com             بهاربيست                   www.bahar-20.com

بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط فرزاد میرشکاری  | 

با سلام به مردم شریف  و فهیم دهکهان

بنده به نمایندگی از نویسندگان وبلاگ بهشت رود بارزمین از تمامی شما مردم عزیز و فهیم بابت درج مقاله تند آقای فضول خان که بنده هم ایشان را نمیشناسم و دوست هم ندارم بشناسم معذرت خواهی میکنم

این یک پایگاه  هر چند کوچک برای ابراز فرهنگ و سنت مردم دهکهان  و شناساندن  روستای عزیزمان به همگان است و جای طرح ایده ها و نظرات شخصی. آن هم در مورد سیاست ندارد.

و از این نویسنده تحت هر نام و عنوانی خواهش میکنم اگر شما قصد طرح مباحث سیاسی و شعارهای سیاسی را دارید لطف کرده و در پایگاهی جداگانه به آن بپردازید!

 امیدوارم دیگر شاهد چنین مقالاتی در وبلاگی که متعلق به همه ی  اقشار مردم است نباشیم و ما نویسندگان هر چند کوچک یادمان نرود که باید امانتداران بزرگی باشیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:22  توسط وحید پهلوانی  | 

 

 

 

 

ما جمله به خاک سیه خویش اسیریم

مگذار که سرگشته درین راه بیمیریم

مردان شده بی غیرت و ناموس ندانند

مپسند که بی راهه ره چاه بگیریم

چاهی که پراز آتش دوزخ شده پیدا

دیگر زهمه رنج و بلا خسته و پیریم

زن ها شده بازیچه صیاد چو آهو

مگذار که در دام از این زخم بمیریم

بیماری دلهای هوس باز دوچندان

گشست و در این سیر هراسان و حقیریم

عفت بده بر بانو وبر دخترکان نیز

مردان بده غیرت که در این موج اسیریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:50  توسط فرزاد میرشکاری  | 

 

گام اول:

مراسم خواستگاري بعد از اينكه به اصرار  پدر یا مادر پسر -دختري را انتخاب مي كرد آن را با بزرگ محل در ميان مي گذاشتند و به نحوي او را به خواستگاري مي فرستادند.

مطمئنا شب اول خواستگاري پدر عروس قبول نمي كرد و بهانه مي اورد كه دختر هنوز كوچك است بعد پدر داماد ميشي را به بزرگ محل مي داد تا قبول كند يك بار ديگر به خواستگاري برود بزرگ محل به خاطر ميشي كه به او مي دادند بار دوم كمي جدي تر عمل مي كرد و حتي مي گفت   من حاضرم اشتر را به شما بدهم تا در روز عروسي از ان استفاده كنيد اين بار ديگه پدر عروس  از ان استفاده مي كرد پدر داماد صبح روز بعد شيريني (مقدار ي قند)  روي سر عروس مي ريخت.

 و بعد تمام قو م و خويش را جمع مي كردند تا در شب بعد خطبه ي عقد توسط ملا(عاقد) خوانده شود.

صبح روز بعد از مراسم عقد طايفه  ي داماد براي خريدن لباس و وسايل عروسي مخصوصا نوعي كفش كه به آن ملكي مي گفتند با شترهایشان رهسپار ميناب(توجه شود که دهکهانی ها با میناب ارتباط تجاری داشته اند) مي شدند. در هنگام رفتن شروع می کردند به راه گویی(منظور از راه گفتن در دهکهان خواندن ترانه عروسی هنگام حرکت است)و اين ترانه را با هم مي خواندند:

ميناب ناز دارد ميناب                   پس انداز دارد ميناب

بعد از مدت طولاني  كه از ميناب باز مي گشتند همان اول ده مي ایستادند تمام وسايل عروسي كه خريده بودند را زمين مي گذاشتند سپس افراد محل خود را به انجا مي رساندند پارچه اي كه وسايل خريده شده در آن بود را باز مي كردند وبه تماشا می پرداختند،صابون، عطر، كچو سيمرغي(النگو)- لباسهاي عروس داخل يك دستمال و سپس لباسها را به طرف خانه عروس می بردند، انگاه مادر داماد لباسهاي عروس را روي سر خود به طرف خانه عروس مي برد  دراين حال مردمي كه مادر داماد را همراهي مي كردند و ترانه مخصوص به اين لحظه را مي خواندند

 

                 در صندوق اِی(از) تلا(طلا)             بن بند صندو ق اِی تلا

                در صندوق واكني                          رختون عاروس منوا

به خانه ي عروس كه مي رسيدند مادر داماد لباسها را دست مادر عروس مي داد و بعد طايفه داماد همگي بر مي گشتند .

دو باره هنگام شب داماد حناها را بر مي داشت و همراه با طا يفه اش با خواندن این ترانه

جو گن چوبي من و تو                     حنا بكوبي من و تو

به خانه ي عروس برای مراسم حنابندان و یو برکو می رفتند.

ومراسم یوبرکو که به معنی آب بردن است(یودر گویش دهکهانی آب وبرکو به معنی بردن) باید داماد قبل از حنابندان ظرف گلاب یا آبی که گلبرگ گل در آن بود را روی سر عروس خالی می کرد و رسم بود که خانواده عروس درخانه را به روی خانواده داماد که ظرف گلاب دستشان بود باز نکند تا زمانی که داماد چیزی به عنوان هدیه به خانواده عروس بپردازد که این قسمت اش قشنگ ترین بخش عروسی است چون داماد تمام تلاشش را می کند هر طورشده بدون دادن صله ای در را باز کند وخانواده عروس مقاومت می کند.در واقع مبارزه ای است شادمانه بین هر دوشان!. وفردایش روز شی ل است یعنی  روز اصلي عروسي، نهار را منزل داماد مي خوردند و بعد از ان نو بت سر تراشي داماد بود و زنان طایفه داماد این راه را می خواندند .

اي دلاك سر تراش             سر خو بي بتراش

ساعت كاكاش به گرو                سر خوبي بتراش

بعد از اينكه اصلاح سر داماد تمام مي شد او را براي حمام به استخري مي بردند.

سه يو به گلمون                 شيرين ناز اكن               نازي به قربون

و هنگام لباس پوشيدن اين ترانه را با هم زمزمه مي كردند.

مبارك باشه شيرين رخت ا́ پوش̗   كه هما رختون قديم دور ا́ پوش̗ 

سپس تكه  دعايي كه در پارچه یا چرم دوخته شده بود به بازوی داماد مي بستند و خنجر یا کاردی همرا باغلاف تزیین شده اش بر كمر داماد مي بستند سپس او را بالاي همان شتري كه بزرگ محله در شب خواستگاري به انها قول داده بود مي گذاشتد تا او را به زيارت امامزاده ببرند در اين هنگام مردم جلوي شتر چو ب بازي مي كردند و زنان این راه را می گفتند:

اشتر پلكي اي جوشه تا كه     بي عروسي گلگ اي خوشه باكه

شيرين به زيارت مي برنگ           زيارت مرادش بده

چشم و چراغش بده             بچه زياد ش بده 

                                                                                                     ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:31  توسط فرزاد میرشکاری  | 

فضول خان و شایعه زلزله

                                                                                                                           

گاهی اوقات در زندگی فرصت هایی برای آدما پیش میاد تا بتونند بیشتر فکر کنند. چه فکری؟ معلوم نیست!!! البته منظورم از فکر کردن، فکر کردنهای طبیعی انسان در محل های خاص یا زمانهای مشخص نیست، از اون به فکر رفتنهایی که تا چند ساعت و حتی چند روز طول می کشه، البته من خود در زندگی از این فرصتها زیاد برام پیش اومده، خصوصاً این روزها که با شایعه زلزله بهانه ی خوبی نه تنها برای من، بلکه برای تمام همشریان پیش اومده، تا یک بار دیگر همه به فکر عمیق فرو رویم، همش تو فکرم که اگه یکی از همین شب ها به خواب روم و دوباره هرگز از خواب بیدار نشوم، چه می شه؟ اصلاً بیایید لحظه ای به این موضوع فکر کنیم، که اگه ما در این جهان از همین لحظه نباشیم، دنیا چه خسرانی، خواهد دید؟

بنده اگر نباشم، می ماند چند مطلب جنجالی برای وبلاگ که هر کسی می تواند آن را در وبلاگ بگذارد، از شما چه پنهون چه بسیار افرادی که بسیار بهتر و جذاب تر از من می نویسند. می ماند متراژ خیابانها توسط بنده، کافی است که سری به بازار روز کهنوج بزنید. می بینید که خیلی از جوانهای خوش تیپ تر و با استعدادتر از بنده با دقت بیتشری این کار را انجام می دهند، ولی به لحاظ عاطفی، افرادی به تعداد انگشتان دست و نه کمتر چندی از غیبت بنده ناراحت می شوند و دیگر نمی دانند این همه القاب پست و پلید را بر چه کسی بنهند.

خوب اینها را گفتم تا بفهمید، چقدر بنده تحت تأثیر این شایعه قرار گرفته ام  و هر وقت سر به بالین می نهم، امیدی بر بیداری ندارم و امروز یا فرداست که باید همه ی شما را ترک کنم. ولی حیفم آمد در این روزهای آخر عمر، مصاحبه ای با یکی از دوستان نداشته باشم ببنید.

فضول خان: سلام، اگه ممکنه کمی مودب تر بنشیند و خودتون را معرفی کنید.

- من فرد بزرگی هستم، رئیس شرکت مایکروسافت هستم، در زندگی هیچ کس را قبول ندارم.

فضول خان! عجب، اِ راستی چی شد که مصاحبه ی تو را به من واگذار کردند، آخه من با هر کسی مصاحبه نمی کنم!

- مصاحبه هایی که این افرادوبلاگ نویس انجام می دهند، بیشتر بچه بازی است و من هم که فرد بزرگی هستم و نباید ....

فضول خان: که اینطور!! پس هنوز بنده را خوب نشناختی، فکر کردی می تونی از مصاحبه های فضول خان جان سالم به در ببری.

- حالا که چی، با اون ریخت عجیبت، تو هم زیادی بخواهی پروبازی در بیاری با تو هم مصاحبه نمی کنم.

فضول خان: هفت سال سیاه مصاحبه کنی، هر کی هستی برای خودت هستی اینجا من همه کاره ام، من توی این خراب شده تصمیم گیرم...

-آخه مرتیکه قصد دعوا داری یا مصاحبه اگر دعوا داری پس چرا نگفتی غلام فسنقری و شهیار قنبری و ... را با خود بیارم.

فضول خان: مثل بچه ی آدم ساکت شو و بزار سوالاتم را بپرسم، مشکلت با بچه های وبلاگ چه بود؟

- این بچه ها خیلی بیسواد هستند و خیلی از مطالبها را در سطح بچه ی دوازده ساله می نویسند، از کامپیوتر هیچی نمی دانند، من رئیس مایکروسافت هستم و ...

فضول خان: خوب، تو اگه درک و شعور بالاتر از افراد دوازده ساله داری، پس چرا مطالب مهمتر را نمی خوانی!!!

- مگه این بیسوادها مطلب مهمتر هم دارند، هیچی نمی دانند، از کسانی مطلب می گذارند که من آنها را قبول ندارم.

فضول خان: مثلاً از کی مطلب گذاشته اند.

- مطلبی از شریعتی گذاشته بودند، من اصلاً این افرد بی سواد و ملحد را قبول ندارم، من به عنوان رئیس مایکروسافت

فضول خان: می شه مطالبی را که دوست دارید اینها در وبلاگ بگذارند، بگی؟

- مطالبی که لهو و لعب نباشند من روی مذهب و اعتقاداتم خیلی حساسم، لطفاً سوالات بچه گانه و سوسولی نپرسید، من خیلی بزرگم.

فضول خان: من حوصله ندارم هر سوالی از تو بپرسم، نظرت در مورد انتخابات چیه؟

-هیچ کس مورد نظر من نیست، هیچ کس را قبول ندارم، اینها همه بی سوادند.

فضول خان: تو از دولت آینده چه انتظاری داری؟ بعضی از آنها قول آزادی داده اند نظرت چیه؟

- چه؟ قول آزادی؟ کدام آزادی مگه الان در بند هستیم، اصلاً آزادی که مرعشی دنبال آن باشد، هفتاد سال سیاه نخواستیم.

فضول خان: بنازم به جون خودم این یکی را خوب اومدی، معلوم نیست یارو از کجا آمده، حرف بلد نیست بزنه!! بی تربیت، حرف از آزادی می زنه...

- خواهش می کنم، ما همیشه حرف خوب می زنیم.

فضول خان: زیاد پرو نشو، حالا یه ذره ازت تعریف کردم، جنبه داشته باش، نظرت در مورد او یکی گروه چیه، مگه هر کی با کسی بد بود باید سر کوچه واسته و دایم فوش بده؟

- بله که باید فوش بده، مابا هیچ کشوری دوستی نداریم، ما از همه ی کشورها بالاتریم، ما هیچ کشوری را به رسمیت قبول نداریم، هلوکاست چیز مفتی است!!!

فضول خان: بگذریم، مثل اینکه بحث داره به جاهای باریک کشیده می شه، از ما می شنوی بیا و رفتارت را با بچه های وبلاگ درست کن که دفعه ی دیگه رسوات می کنم.

- تو هیچ غلطی نمی کنی!!!

فضول خان: خودت هیچ غلطی نمی کنی مرتیکه عوضی، حالا تو زلزله بهت می گم.

- هیچ زلزله ای بدون اجازه ی من اتفاق نمی افته، تازه اگه زلزله ای هم بیفته من مستقیم تو بهشتم. من به عنوان رئیس مایکروسافت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:1  توسط فضول خان!!!  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:11  توسط فرزاد میرشکاری  | 

مژده

 

 


«یاد خدا آرام بخش قلبهاست »

"ما برای تابستان شما برنامه هایی عالی داریم "

«با کلاس های تابستانی نواندیشان»

بدون دریافت هیچ گونه هزینه ای با سرویس ایاب و ذهاب (رایگان)، همراه با اردوهای تابستانی (با همکاری امور فرهنگی آموزش و پرورش شهرستان کهنوج و بسیج سازندگی ناحیه دانشجویی استان کرمان)

با ما همراه باشید تا از شما انسانهایی با ایده های نو و جدید بسازیم.

ما باور داریم که شایستگی شما بیش از این است.

از شما عزیزان برای شرکت در کلاسهای: قرآن و احکام- کامپیوتر- زبان انگلیسی- مشاوره- شعر وداستان نویسی- کلاسهای آشنایی با امام زمان (عج) و چند رشته ی ورزشی ثبت نام به عمل می آید.

زمان ثبت نام: 14 اردیبهشت الی 26 اردیبهشت 88 به مدت 12 روز

مکان ثبت نام:

v  دانش آموزان دختر مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان جهت ثبت نام در رشته های مورد علاقه ی خود به خانم نظری در دبیرستان حضرت زهرا (س) مراجعه نمایند.

v  دانش آموزان پسر مدرسه ی راهنمایی ودبیرستان جهت ثبت نام در رشته های مورد علاقه ی خود به آقای غضنفر عمرانی در دبیرستان امام رضا (ع) مراجعه نمایند.

v دانش آموزان مقطع ابتدایی جهت ثبت نام در رشته های مورد علاقه ی خود به مدیر مدرسه ی خود مراجعه نمایند.

 

تاریخ شروع کلاسها:    1/4/88 به مدت 50 روز(اول تیر لغایت بیستم مرداد)

مکان کلاسها:    مدرسه ی راهنمایی ابن سینا و دبستان معلم دهکهان

مربیان مربوطه:

1- قرآن و احکام (دختران): خانم میرشکاری

2- قرآن و احکام (پسران): حسن خنیا و زین العابدین حاجب

3- کامپیوتر (دختران): خانم میرشکاری و حسن میرشکاری

4- کامپیوتر (پسران): سعید میرشکاری و مهدی عمرانی

5- زبان انگلیسی (دختران): خانم  نظری

6- زبان انگلیسی (پسران): فرزاد میرشکاری

7- مشاوره تحصیلی (دختران و پسران): وحید پهلوانی

8- شطرنج (دختران و پسران) محسن میرشکاری

9- فوتسال (پسران): وحید میرشکاری

10- تنیس روی میز (دختران): خانم متقی پور

11- تنیس روی میز (پسران) مصیب میرشکاری

12- شعر و داستان نویسی (دختران و پسران): سجاد عمرانی

13- آشنایی با امام زمان: واحد فرهنگی آموزش و پرورش شهرستان کهنوج

v مسئول برگزاری کلاسها: «سعید پهلوانی»             "منتظر شما هستیم".

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:39  توسط فرزاد میرشکاری  | 

درگذشت آبدارچی میلیاردر بر اثر ذوق !

این روزها در کرمان از آبدارچی یکی از بنگاه های معاملات اتومبیل سخن می گویند که گویا عمری را با سختی به سر برده است و بعد از هر معامله با گذاشتن چایی خوشرنگ پیش خریدار و فروشنده ,چند هزار تومانی مژدگانی دریافت می کرده و شکر خدا را بجا می آورده. چون چند روز پیش پدرش در می گذرد , او (و احتمالا خواهران و برادرانشان) می فهمند که این مدت پدرشان ثروتی چند میلیاردی را , که معلوم نیست از کجا آورده بوده است, از آنان پنهان کرده است و در وصیت نامه اش به آن ها اشاره کرده است. خلاصه سهم او حداقل یکی دو میلیارد تومان می شود . آبدارچی چند روز پس از اطلاع از این ثروت ذوق می کند و می میرد ! ای کاش این آبدارچی میلیاردر به حافظ گوش کرده بود :

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست.

و منظور از چارتکبیر " پشت پازدن به " است که از چهار بار تکبیر گفتن در نماز میت ( البته اهل تسنن) گرفته شده است.

                                                   بر گرفته از وبلاگ کرمان شناسی اقای باغینی پور.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط گروه داستان نویسی پیچاک  | 

 ...................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:50  توسط گروه داستان نویسی پیچاک  | 

سلام دوستان نمی دانم ایا این داستان دنباله دار را دنبال می کنید یا نه ؟ اگر تا الان که دنبال کرده اید نوش جانتان ولی اگر دنبال نکرده اید به شما پیشنهاد میکنم هر طوری که شده از قسمت اول داستان  را پیگیری کنید من به شما قول می دهم که واقعا از داستان لذت خواهید برد . داستان بسیار طولانی و جذاب خواهد بود حتی جذاب تر این سریال جمونگ که این همه طرفدار پیدا  کرده است . راستی دوستان هنوز اسمی برای این داستان مهیج و پر حادثه انتخاب نشده است و دوست داریم شما بعد از خواندن چند قسمت از ان اسمی را برای داستلان انتخاب کنید...

و حالا ادامه ی داستان....

مسافرین هم بدون چانه زدن یا التماس کردن یکی یکی پیاده شدند و پس از پرداخت کرایه، لب آسفالت منتظر رسیدن سواری بودند. در همین حال ماشینی از طرف شهر آمد، کنار جاده ترمز زد و از داخل آن پیرمردی با لکنی کهنه بر روی دوش، شواری کردی و کفشهای کهنه، پارچه ای به رنگ سرخ و سیاه، همراه با پسرش از ماشین پیاده شدند، چهره ی او آشنا بود، درسته او مشهدی عبدالله بود مثل اینکه برای انجام کاری به شهر رفته بودند که در این ساعت از روز به خانه بر می گشتند، اما چیزی که عجیب بود، کل کل کردن این پدر و پسر باهم بود، مثل اینکه مشکلی بین آنها پیش آمده بود، که تا این اندازه از یکدیگر متنفر بودند و هر چیزی به همدیگر می گفتند، به آنها نزدیک شدم، در بین حرفهایشان مشهدی عبدالله رو به رضا کرد و گفت: ببین پسرم تو جوان تحصیل کرده و آگاهی هستی، تو چیزی به این پسر بگو، رضا رو به پسر کرد، نگاهی به چشمانم انداخت، مثل اینکه طفلکی حسابی گریه کرده بود، گفت: این چه رفتاری است که با پدرت داری مگه چی شده؛ بینی خود را بالا کشید و گفت، در بانک اسمش برای وام درآمده بود، دراین میان هر چی به دنبال ضامن دوید، هیچ کس حاضر نشد که ضامن او شود، بعد از چند مدت که کاملاً از پیدا کردن ضامن ناامید شده بود، من به او گفتم که ضامن پیدا می کنم، به شرطی که اجازه بده با پول آن موتوری برای خودم بخرم تا اینقدر دیر به مدرسه نرسم، آقا قبول کرد و من هر جور بود یکی از معلم های خود را راضی کردم که ضامن پدرم شود تا وام بگیرد، اما امروز که وام را گرفتیم، جنابعالی زیر قول خودش زده، مشهدی عبدالله حرف پسرش را برید و گفت: چه قولی پسر -بچه چرا حرف حالیت نمی شه! این همه گرفتاری را نمی بینی، آخه تو این اوضاع بد زندگی را نمیبینی،  والا نمی دانم  پانصد هزار تومان وام را چند جا تقسیم کنم. آنجا موتور آب شکسته، پول تعمیر تلمبه را می خواهند، پول چاه زنی را که هنوز نداده ایم، برادرت هم که فعلاً مرا جلو انداخته که عقدش را ببندم دارند مسجد تو محل می سازند، زشت نیست یه دو هزار ما کمک نکنیم اون وقت مردم نمی گند، وام گرفتند ولی دلشون نیامد یه چیزی کمک کنند، اصلاً تو خودت عاقلی، ماشاءالله داری درس می خونی، فکر کن شما نمی خواهید چیزی بخورید، نمی بینی تو خونه پول نون نداریم، اصلاً بیماری من و مادرت به کنار، ما طاقت می آریم و دکتر نمی ریم، ولی پول دفتر و قلم تو و خواهرانت را از کجا بیاورم، همچنان به حرفهای آنها گوش می کرد که پسر گفت: من این حرفها سرم نمی شه، اگه من رو به معلمم نمی زدم و ضامن پیدا نمی کردم تا وام را بگیری چه جوری این مشکلات را حل می کردی،رضا که همچنان در سکوت به سر می برد، به خود آمد و گفت: ببین آقا پسر، پدرت هر چی می گه تو باید گوش کنی و به او بی احترامی نکنی، حالا نشد فرصت دیگری موتور می خری موتور که گم نمی شه و سپس رو به مشهدی عبدالله کرد و گفت: پسرت راست می گه او ضامن پیدا کرده و با کلی امید در انتظار خریدن موتور نشسته بود و نیاید دل اون رو می شکستی، حالا نه حرف تو و نه حرف این پسر بیایید و صوابی کنید این پانصد هزار تومان را به من بدهید تا شهریه ی این ترم دانشگاه آزاد را بپردازم هر وقت گیرم اومد این پول را به شما بر می گردانم.....

                                                                                            ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:42  توسط گروه داستان نویسی پیچاک  | 

نه يك لنگ كفش ، نه يك تيكه نون

حتي بگم يك روسري

همش خورديم فقط  ما توسري

دلم گرفت از اين كپر

ميون اين دوروزمون

هيچي به ما نميرسه

فقط صداش مياد بگوش

كه نفت شده صدتا دلار

اگه توراست مي گي به من براي من نوني بيار

يك تيكه نون ، يه پارچ آب

كه نونمو خيس بكنم

بدم بدست بچه ها

بگم كه نفت حالا آمد

رسيد بابا به سفره ها

بگم کپر غريبه

بابام خيلي نجيب

همش ميگه عزيرمچي بريزم

ما كه چيزي نداريم

پيش آقا بزاريم

آقا كه خيلي نازه

داره کپرمي سازه

كپر كپر بهانه است

بگم كه موش توخانه است

اگر چه آرد نداريم

اگر چه نون نداريم

پول دكون نداريم

كوچيك ناز عزيرم

بدان خدا بزرگه

نگو شغاله گرگ

گرگا يك روز مي ميرن

دوغامونو می ریزند 

مي رند تا پاي نخلا

نخلا مون چوب مي دن

چوبامونا جم مي كنيم  

گلمو نو رم مي كنيم

به اين چوبا مي نازيم

بازم كپر مي سازيم

كپر كپر قشنگه

بچم خيلي زرنگه

داره ميره مدرسه

ولي ملا نداره

خودش درساروحفظه

ملاها مونو بردند

آبرومون را بردن

ما كه لباس نداريم

ماكه كتاب نداريم

ما كه ثواب نداريم

آب خراب نداريم

يه متر طناب نداريم

اگر چه هيچ نداشتيم

حتي هيچارو خوردن

خبر خبر كهوري

اي ما تو خيلي دوري

اگر چه كار نداري

روسر تو بارنداري

نون وپياز نداري

بي ما توناز نداري

نازت مُن خيلي آخرم

يك كيسه اردي داري

كپر كپر بسازي

مثال برج ميلاد

مثال برج ايفل

 شاید هم برج برج پيزا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:23  توسط فضول خان!!!  | 

ساز مخالف و دهل موافق

سلام.

اگه یادتون باشه در اپتدای نوروز امسال  در  معرفی تغییر و تحول و پستهای جدید وبلاگ به شما قول داده بودیم که  بخشی را به تازه های انتخابات اختصاص می دهیم و در ان اخرین اخبار مر بوط به انتخابات را دراختیار شما قرار می دهیم. اما باور کنید هرچه این سایت های خبری را زیر و رو کردیم اثری از اخبار و تبلیغات مناسب و بی طرف نیافتیم. و اکثر یا دست به تخریب گروه دیگری و یا باز هم از وعده های عجیب خود داده بودند..به قول شاعر : رو به روی هم یه عمره ما رو دارند بازی می دهند" حالا هرچی!! از اینرو تصمیم گرفتیم فعلا مطالبی از خود در این مورد بگذاریم تا ببینیم بعد چی میشه!!! البته این را هم بگم که  مطالب ما تقریبا بی طرفانه است و دوست داریم حد اقل در اولین مطب هر برداشتی که دوست دارید از ان بکنید ان شاالله در مطالب بعدی سعی میکنم کمی واضح تر حرف بزنیم...

همیشه صدای ساز و دهل رو توی مراسم های مختلف شنیده ام. صدای دهل چند برابر صدای سازه و صدای اونو مجبوری که بشنوی . حتی اگه دوستم نداشته باشی اونقدر صداش زیاده و هر جا که بری باز هم مجبوری که به اون گوش بدی . و این باعث میشه که ما صدای ساز ر. نشنویم چونکه صدای ساز هر قدر که رسا و دلنشین باشد به صدای دهل نمی رسد

اینو قبول دارم که صدای ساز خیلی کمتر از صدای دهله و لی صدای ساز خیلی دلنشین تر از صدای دهله و تاثیر  اون خیلی بیشتر . و ماندگارتره با این وجود بعضی ها اینو انکار می کنن و حاضر ند صدای دهل رو حتی اگه گوششون رو هم آسیب بده بشنوند .

صدای ساز از صدای دهل برای اون فردی که به اون گوش میده سودمند تر و باعث ترقی و پیشرفت میشه . حتی یکی از معصومین هم گفته که دوست تو کسی است که برای تو ساز بزندند او نکسی که مدام توی گوش تو با اون دهل بزرگش صداهای گوش خراشی رو ایجاد کند .

صدای بلند دهل باعث پاره شدن پرده های گوش می شد و دیگه نمی تونی به صدای سودمند ساز با جان و دل گوش بدی .

دهل چیزیه که صدا رو با اون ویژگی تو خالی بودنی که داره خیلی بیشتر از اونی که هست میکند و این باعث غرور تو میشه و خیال می کنی که قدرت و ضربه دستت خیلی زیاده ولی این طور نیست

دهل رو  هرکسی می تونه بزنه آخه کاری نداره . فقط یه چوب کافیه که با اون به دهل بزنی . ولی ساز زدن کار هر کسی نیست . برای این کار تو باید نفس زیادی داشته باشی و از این هم نترسی که حین ساز زدن نفست تموم بشه و بمیری

بعضی ها در هنگام ساز زدن و آنقدر از خود بیخود میشن که نفسشون تموم  میشه  و می میرن ولی بعضی دیگه حواسشون هست و  هیچ وقت تمام نفسشون رو برای ساز زدن خرج نمی کنن .

برای ساز زدن تنها نفس مهم نیست و کافی هم نیست برای این کار تو باید از انگشتات هم خوب کار بکشی و صدایی که در استانه بیرون آمدن از ساز است رو با صحیح قرار دادن انگشتات بر روی سوارخ های روی ساز تغییر بدی و او نو گوش نواز تر بکنی

بعضی افراد هستند که هم ساز می زنن و هم دهل یعنی باید دستشون دهل می زننن و با اون یه دست دیگه ساز می زنن البته گاهی اوقات و برای بعضی مراسمات فقط ساز می زنن و بعضی وقتهای  دیگه  دهل می زنن و فقط به فکر پول هستن دیگه پیشرفت و توسعه ای براشون مهم  نیست

امیدوارم که تعداد سازی یا روز به روز بیشتر باشه . و امیدوارم که همه ی مردم جنبه ی شنیدن صدای ساز رو داشته باشن و به قول معروف  ساز پذیر باشن .

دَجُک   

بهار 88

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:17  توسط فرزاد میرشکاری  | 

 

                                                 از آنجا که مدیر محترم وبلاگ یعنی جناب میرشکاری امر فرمودند به مناسبت یک سالگی وبلاگ نویسنده ها مطلب بگذارند،خوب دیدم مطالبی را از این تجربه وبلاگ نویسی بنویسم،وبلاگ روستای دهکهان یک سال پیش ایجاد شد بنده از همان ابتدا در جریان ایجاد آن بودم اما همکاری رسمی ام از مرداد ماه شروع شد و تجربه خوبی شد برای قلم زنی و اینکه خود ماهم  درباره گذشته روستا و آداب رسوم فراموش شده آن اطلاعات بسیاری کسب کردیم که اگر ایجاد این وبلاگ ودغدغه معرفی روستا نبود خیلی از فرهنگ خود دور می ماندیم وگذشته روستا در لایه ای از نسیان فرو می ماند ونسل آینده به مراتب بدتر از ما از گذشته شان دور می مانند،دیگر اینکه با ایجاد این وبلاگ توانستیم فریادمان را به گوش هایی برسانیم که در قبال روستای دهکهان مسئولند.دیگر اینکه در کنار این معرفی وگفتن از زادگاهمان توانستیم دوستان خوبی در این فضای مجازی پیدا کنیم که چند نفراز این دوستان بعد از آشنایی با روستای دهکهان محبت کردند وبه روستا تشریف آورند که باعث خوشحالی ماشد،هرچند که ما نویسندگان وبلاگ روستا به خاطر شرایط کاری مان هیچ کدام نتوانستیم در خدمت این عزیزان باشیم و از نزدیک زیارتشان کنیم.در این مدت مطالب مختلفی را درباره فرهنگ روستا قلم زدم وبهترین مطلبی که توانستم تهیه کنم پست مربوط به حاجی مولا رضا یکی از شخصیت های موثر اما گمنام روستایمان بود که بنده افتخارم این است یکی از نوادگان ایشان هستم و توانستم تحریراتی را به زحمت از این ایشان پیدا کنم ودر وبلاگ قرار دهم وتاحدودی به معرفی این شخصیت بپردازم.

وحال بد نیست به ذکر چند خاطره از نویسندگی در وبلاگ روستا بپردازم.

یکی از دوستان دبیرستانم  اتفاقی با وبلاگ روستا آشنا شده بود و اسم مرا درآن دیده بود. این دوست که از قبل نمی دانست من دقیقا اهل کجا هستم در یکی از دیدارهایمان به من گفت من اسم دهکهان را شنیده بودم امانمی دانستم که اسم روستای شماست. خیال می کردم اسم یک نوع نارنگی است.چون هر وقت به بازار میوه بندر عباس برای خرید میوه می رفتیم میوه فروش ها مرتب می گفتند نارنگی دهکهان،نارنگی دهکهان ومن فکر می کردم دهکهان یک نوع نارنگی است!!! مثل والنسیا که یک نوع پرتقال است.ودیگر این در یکی از مراسم های روستا پیرمردی که از وبلاگ چیزی سر در نمی آورد و به گمانم از نوه اهل اینترنتش چیزی درباره وبلاگ دهکهان شنیده بود،از فرزاد با افتخار حرف می زد و می گفت فلانی دارد درباره دهکهان انشا می نویسد!!!.

به امید روز هایی برای بیشترنوشتن و بیشتر از روستا گفتن وهمکاری دیگر دوستان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:34  توسط سجاد عمرانی دهکهان  | 

به نام خدا

یادم میاد از بسکه در مورد روستایمان تو کلاس برای استاد زبان انگلیسی و بچه ها گفته بودم که روزی آقای باغینی پور که زیاد اهل سفر و از کسانی که تحقیق در مورد فرهنگ و زبان مردم استان کرمان را خیلی دوست دارد به بنده گفت: تو که این همه از روستایتان دم می زنی و تا اینکه ما در مورد روستایی خاص و فرهنگ آن صحبت می کنیم سریع اسم روستای خود را میان می آوری، چرا وبلاگی برای معرفی روستایتان نمی سازی تا حرفهایت را بیشتر باور کنیم. خیلی جا خوردم گفتم: آخه مگه من می تونم روستایی با این عظمت را به مردم کشور بشناسانم، عجب وظیفه ی دشواری، آخه چه طوری؟ چند ماهی روی این پروژه ی بزرگ فکر کردم، تمام موانع و راهکارها را سنجیدم، مهمترین مشکل من در این طرح عظیم، تنهایی بود. اما هر طوری بود دل را به دریا زدم، و با توکل بر خدا تصمیم گرفتم که این طرح را عملی کنم، از این رو در تعطیلات نوروز سال 1387، با وجود اینکه دوربینی نداشتم اما گوشی (800K) یکی از دوستانم را امانت گرفتم و از زیارت تا تنگه ی «دیروک» تا هر چه گوشی شارژ داشت عکس گرفتم، جاتون خالی تا هر جا هم که ما توان داشتیم در «دیروک» کنار خوردیم اگه اشتباه نکنم هفتاد عکس گرفتم، بعد از چهل روز بالاخره وبلاگی افتتاح شد و عکس ها را با همان حجم بالا در آن گذاشتم و وبلاگ را به استاد معرفی کردم،  بعد از اینکه نگاهی به آن انداخته بود گفت: بدک نیست اما تا می تونی بنویس فقط عکس نریز! من هم مانده بودم چه بنویسیم! از کجا بنویسیم و ...

حدود یک ماه به وبلاگ سر نزدم، بعد از این مدت که سری به وبلاگ زدم نکته ی جالب توجه وجود چند نظر در وبلاگ بود، اولین نظر وبلاگ را سجاد داده بود (همین سجاد  خودمون) و خیلی تقدیر و تشکر کرده بود مرا به خاطر این حرکت مهم در معرفی روستا، اما بیشتر از این می خواست بداند: کجا هستم و چه می خوانم؟ اصغر عمرانی هم در نظری گفته بود نمی دانم چه چیزی باعث شد که این وبلاگ را راه اندازی کنی اما در هر صورت حس ناسیونالیستی تو قابل ستایش است همان لحظه زنگی به دوستم زدم و گفتم: حس ناسیونالیستی یعنی چه؟ گفت: یعنی حس وطن دوستی. گفتم: خدا را شکر....!!! باور کنید همین دو نظر چنان انرژی مضاعفی برای ادامه ی کار به من داد که خدا می داند. همیشه تو فکر این بودم دیگه چی بزارم تو وبلاگ که بازم این دوستان سر بزنند؟ همش می گفتم اگر برگردم -اگر برگردم روستا یه عکسهایی بگیرم. روز به روز به تعداد بازدید کنندگان افزوده می شد. خیلی ها منو می شناختند، خیلی ها، هم نه!!! اما مهمتر از همه این بود که این عزیزان با نظرات و پیشنهادات خود به من می گفتند که چه طوری وبلاگ را پیش ببرم، پس دیگر آن دلنگرانی را نداشتم. به سجاد پیشنهاد همکاری دادم و او نیز پذیرفت و از مردادماه سال 1387 شروع به نوشتن کرد. با شروع همکاری سجاد تعداد بازدیدکنندگان بیشتر می شدند. حالا او می نوشت منم عکس می گرفتم اونم چه عکس هایی؟!!  تازه این نوشته هایی که  حالا به اسم من تموم می شه ویرایش نهایی ان توسط سجاد انجام میگیره.     همه چیز خوب پیش می رفت که احساس کردم، یک قالب خوب و مناسب برای وبلاگ می خواهیم، از این رو به شکلی عجیب و زیرکانه آقا وحید را به کادر خود اضافه کردیم، خیلی از ویرایشهای وبلاگ مثل این نظرسنجی، آمار بازدیدکنندگان، روز شمار انتظار و این پیام خوش آمد گویی که زودتر از هر چیزی در هنگام ورود به وبلاگ آن را می بینید، از هنرمندیهای این دوستمان می باشد. عبدالمطلب، برادر وحید هم اصلاً یادم نیست چه طوری به ما پیوست، در هر صورت دستش درد نکنه واقعاً خوب می نویسه !!! هر چه تعداد بازدیدکنندگان بیشتر می شد، وظیفه ی من نیز سنگین تر می شد حس می کردم که مدیریت مجتمع بزرگی را بر عهده دارم، نظرات گوناگون، در خواست های عجیب و ... باعث شده بود هزار بار فکر استعفا را در ذهن خود بپرورانم (سی بریگ). اما همچنان صبوری می کردم. فکر می کردم که خیلی معروف شده ام، احساس می کردم که نگاه دوستان و مردم روستا به من عوض شده و حالا بیشتر به چهره ی من زوم می کنند (اما خبری نبود) منم به صورت تک تک آنها نگاه می کردم و با خود می گفتم: به راستی که هر یک از این چهره هایی که می بینم، می توانستند وبلاگی خیلی بهتر و پر بارتر برای روستا راه اندازی کنند، پس چندان کار بزرگی هم نکرده ام ولی نمی دانم که چرا هنوز... اتفاق مهمی که برای وبلاگ رخ داد، نوشتن مطلبی در مورد وبلاگ ما در روزنامه ی محلی رودبار زمین بود، روزی که اسم خود را در روزنامه دیدم سرازپا نمی شناختم و دوست داشتم هر چه از این روزنامه در شهر پیدا می شود را بخرم و آنها را بین دوستان تقسیم کنم تا بفهمند که کار کم ارزشی انجام نمی دهم، از آن پس همیشه منتظر این روزنامه بودم و تمام شماره ی آن را به ترتیب خریده ام اما دیگر از این خبرا نبود!!!...

اتفاق مهم دیگری که در وبلاگ برایمان پیش آمد، ظهور فضول خان بود. عجیب خود را به کادر ما اضافه کرد باور کنید ما خود هنوز او را ندیده ایم و شناختن او آرزوی ما می باشد. کاش می دانستیم از کجا و چگونه این مطالب را می نویسد، از اینکه خیلی از مطالبی را که ما جرأت نوشتن نداشتیم او می نویسد خیلی خوب است اما از آن روزی می ترسیم که خود ما را نیز زیر سوال ببرد و ما را از این وبلاگ اخراج کند، او فقط با چند پیامک تهدید آمیز به ما پیوست. ادعا می کرد که اگر خبر ورودش را مژده ندهم، وبلاگمان را به هم می ریزد، و می گفت هر کاری می تواند بکند، اگر یادتان باشد چند ماه پیش عکسهای عجیب و بی ربطی را بدون اینکه کسی خبر داشته باشد، وارد وبلاگ می کرد. از این رو از فروردین امسال کار خود را شروع کرد و .... پناه بر خدا ازنوشته های فضول خان ...

اما در مورد نظرات، دراین مدت پیش از صد نفر برای وبلاگ آمده است، اما چیزی که مرا به فکر واداشته است، چرا این همه نظر را فقط حدود سی نفر برای ما فرستاده اند. دوستان واقعاً حیف است که، روزانه حدود ششصد نفر از وبلاگ دیدن می کنند اما در پست نظرات فقط چهار یا پنج نظر را می توانیم ببینیم، نظراتی که آنقدر به آنها ارزش و احترام قائلیم که جهت وبلاگی که بدون هدفی خاص ساخته شد را اینها تعیین می کنند. و به نحوی خود مردم وبلاگ را جلو می برند، پس خواهشمندیم شما که لطف می کنید و از وبلاگ دیدن می کنید: نظرات خود را ارائه دهید و مطمئن باشید به نفع وبلاگ است نظراتی مانند این نظر که معلوم نیست از سر عشق است یا نفرت، خداییش هنوز توی این نظر مانده ام، اما فکر می کنم بهترین نظری است که تاکنون فرستاده شده، ببنید...

                            


یکشنبه 30 فروردین1388 ساعت: 14:42 توسط:بی نشان
نمی توان نوشت برای نگاهی که آیینه هرزگی است وقلمی که جوهرش خون بیچارگان است ،دراین وادی بی سرانجام ای اسیران دنیا درطلب چه چیزی هستید آیاهنوزبه فکرنان ونام هستید یادراسارت شهوت درزندان ابدیت گرفتارآمده اید
سکوت مرگباری که ازنبودانسان می نالدبه تلافی هزارنداشته داشته های کوچکش راکه یک سرسوزن هم نمی ارزند به رخ می کشدتاکه بگویدمن نیزهستم
من نمی دانم که شمادرکدام وادی هستید وادی خدمت یاخیانت، ولی باید باران رانظاره کرد که هنگام بارش برگل وخاروخس یکسان می بارد وشمارا بایدستود که درعین هیچ به همه جانظاره می کنید ،قلمتان پررنگ وزندگیتان بادوام باد
خسته نباشی فرزادخان ولی خیلی مشغله ات زیادشده است

 

                                                                         

سخن آخر:

دوستان، در هر صورت وبلاگی برای دوستانمان ساخته شده است و اصلاً مهم نیست که چه کسی آن را ساخته است و حالا چه کسانی آن را اداره می کنند بارها گفته ام که هدف ما فقط معرفی فرهنگ روستاست است. واقعاً اگر ما این همه وقت و انرژی روی وبلاگ می گذاریم و فکر کردن به آن مهمترین دغدغه ی ما محسوب می شود فقط بخاطر رضایت شما مردم می باشد اگر ما قصد معرفی مردم و مسئولین و معلمین روستا را داریم خدا می داند که قصد هیچ گونه تحقیری نداریم ما به تک تک مردم روستا افتخار می کنیم و جالب این نیست که گروهی دیگر بر علیه ما به پا خیزند و مانع تراشی کنند گروهی که از آنها بیش از این انتظار می رود. بچه بازی بودن کار ما وزیر سئوال بردن اعتبار مسئولین و ریا و خودنمایی دانستن حرکت ما، اظهارات جالبی نیست که از سوی این دوستان بر ما وارد می شود مطمئناً اگر گروه دیگری وبلاگی را برای روستا راه اندازی می کردند افتخار می کردم که با آنها همکاری کنم و تا جایی که می توانستم در پیش برد اهدافشان آنها را تنها نمی گذاشتم نه اینکه دست به تخریب آنها بزنم می بخشید که در ابتدا از واژه مدیر و مدیریت استفاده کردم واژه ای که اصلاً بین بچه های وبلاگ بی معنی می باشد. آخه ما انقدر با هم صمیمی هستیم که همیشه به نظرات و عقاید یکدیگر احترام می گذاریم و در واقع هیچ مدیری اینجا وجود ندارد و برای همکاری با هیچ فردی مشکلی نداریم و همین جا رسماً اعلام می کنم که اگر همین فردا صد نفر اعلام همکاری کنند حاضرم برای هر صد نفر وبلاگ گروهی بسازم و همکاری خود را مثل دیگران آغاز کنند چون وبلاگ برای تمامی مردم روستا است و این حق هر فردی است که دیدگاه و نوشته های خود را در وبلاگ بگذارند همانطوری که هم اکنون چند نفر از چند محله، دیدگاه، شغل، و سن متفاوت، این وبلاگ را دارند می نویسند در هر صورت هدف رضایت خدا و شما مردم شریف است.

موفق باشید

خدمت گزار شما :فرزاد میرشکاری

                                                             View Full Size Image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:56  توسط فرزاد میرشکاری  |